تبليغاتX
MRN دانلود جک اس ام اس آموزشی ... رایگان
آبنوس
آبگينه

آتوسا
نام يک شاهزاده ايراني

آذر
آتش، نهمين ماه ايراني

آذرافروز
نام پسر مهرنوش پسر اسفنديار

آذرخش
صاعقه، نام روز نهم از ماه آذر

آذرگون
نام گلي است برنگ سرخ

آذرنوش
پاکدين

آرا


آرزو
آرزو

آزاده
آزاد، رها

آزيتا
نام يک شاهزاده ايراني

آزين
زينت آلات

آسا
مانند

آفرين
تشويق

آلاله
نام گلي

آناهيتا
الهه آب

آوا
صدا

آويزه
آويز

آهو
آهو

اختر
ستاره، نام گلي

ارانوس
سياره ارانوس

ارغوان
نام درختي که گل و شکوفه سرخ رنگ مي دهد

ارکيده
رنگ ارغواني روشن، نام گلي

ارمغان
هديه

افسار
تاج

افسانه
افسانه

افسون
طلسم و جادو

افشان
پاشيدن

الناز


انوشه
خوشبخت

ايران
نام کشور ايران

ايران دخت
دختر ايران

بانو
خانم، متشخص، زن مجرد

بلور
کريستال

بنفشه
گل بنفشه

بوبک
دختر و دوشيزه هدهد، نام مرغ حضرت سليمان

بوسه
بوس، بوسيدن

بهار
فصل بهار

بهارک
بهار کوچک

بهاره
آورنده بهار

بهناز
بهترين ناز

بهرخ
بهترين صورت

بيتا
منحصر بفرد

پديده
پديده، چيز جديد

پرستو
اسم يک پرنده

پرند
ابريشم

پري
پري

پري رو
داراي صورتي همچون پري

پريا
جمع پري

پريچهر
داراي صورتي همچون پري

پريزاد
زاده پري

پريسا
مانند پري

پريوش
داراي صورتي همچون پري

پرتو
پرتو

پروانه
پروانه

پروين
نام يک صور فلکي

پگاه
سپيده دم

پوپک
نوعي پرنده

پوران
موفق

پوران دخت
يکي از شخصيت هاي شاهنامه

پوري
موفق

پونه
نام گلي

پيمانه
جام شراب

پيوند
ارتباط

تارا
ستاره

ترانه
آهنگ، نغمه

ترسا
مسيحي

توران
نام کشور دشمن ايران در شاهنامه

توکا
نوعي پرنده

تهمينه
يکي از شخصيتهاي شاهنامه

تينا
سفال

ثريا
نام يک صور فلکي

جوانه
جوان، گل جوانه

چليپا


خاطره
ياد، يادگاري

خندان
خندان

خجسته


خورشيد
آفتاب

دري
ستاره اي درخشان که مانند گوهر مي درخشد

دلارام
آرام دل

دلبر
مليح، خوش قلب

دلکش
جذاب

دريا
دريا

دنيا
جهان

رامش
آرامش

رسا
پرمعني

رکسانه
روشنايي، نام شاهزاده ايراني که اسکندر بخاطر او تخت جمشيد را نابود کرد

روان
روح، روان

رودابه
يک از شخصيت هاي شاهنامه، مادر رستم

روشنک
نور کوچک

رها
آزاد

ريما


زري
حرير، زربافت

زرين
طلايي

زرين دخت
دختر طلايي

زويا


زهره
سياره زهره(ونوس)ر

زيبا
زيبا، قشنگ

ژاله
شبنم

ژيلا


سارا


ساغر
جام شراب

سالومه


ساناز
نام گلي

سايه
سايه

سپيده
نور اول صبح

ستاره
ستاره

سروناز
زن زيبا، درخت سروناز

سمن
ياسمن

سميلا


سميرا


سنا


سودابه
يکي از شخصيت هاي شاهنامه

سوري
رز قرمز

سوزان
شعله ور، درحال سوختن

سوسن
نام گلي

سوگند
قسم خوردن

سپتا


سيما
صورت، رخ

سيمين
نقره اي

شادان
شاد

شادي
شادي، خوشحالي

شاهين
سلطنتي

شبنم
شبنم(ژاله)ر

شراره
جرقه

شروين


شعله
شعله، آتش

شکوفه
شکوفه

شکوه
جلال، زرق و برق

شوکا
نوعي آهو

شهربانو
بانوي شهر

شهرزاد
زاده شهر

شهرناز
عشق شهر

شهزاده
شاهزاده

شهلا
زن سياه چشم

شهناز
عشق شاه

شيدا


شيده
آفتاب، درخشان

شيرين
ظريف، شيرين

شيرين بانو
زن شيرين و حساس

شيفته
افسون شده

شيما


شيوا
فريبا

صدف


صهبا
شراب

طاهره
پاک، خالص

طلا
طلا

عسل
عسل

غزال
آهوي کوهي

غزاله
آهوي کوهي

غمزه
طنازي

غنچه
غنچه گل

فرانک
يکي از شخصيتهاي شاهنامه

فرحناز
خوشي

فرخنده
شاد

فرزانه
عاقل

فرشته
فرشته، پري

فرناز
عشوه گر

فرنگيس
يکي از شخصيت هاي شاهنامه

فروزان
درخشان

فروزنده
درخشان

فروغ
روشني

فريبا
مليح

فريده
پرارزش

فرين
ستوده

فيروزه
فيروزه

فيلا
عاشق

قاصدک
گل قاصدک

قدسي
مقدس، فرشته

کتايون
يکي از شخصيت هاي شاهنامه

کيميا
ماده اي که مس را به طلا تبديل مي کند

گردآفريد
يکي از شخصيت هاي شاهنامه

گرديا
يکي از شخصيت هاي شاهنامه

گلاره
چشمان

گلبانو


گلبهار
گل فصل بهار

گلپري


گلشن
باغ گل

گلنار
گل انار، به زيبايي گل

گلنسا


گلي
رنگ قرمز گل رز

گيتا
نوعي آهنگ

گيتي
جهان، دنيا

گيسو


لادن
نام گلي

لاله
گل لاله

ليدا


ليلا
شبانه

ليلي
نام گلي

مانا
مانند

ماندانا
نام يک شاهزاده

ماني
نقاشي که خود را پيامبر معرفي کرد

ماهدخت
وجوه ماه

ماهرخ
کسي که صورتش مانند ماه باشد

مرجان
مرجان

مرجانه
مرجان

مرمر
مرمر

ملکه
ملکه

منيژه
يکي از شخصيتهاي شاهنامه

مرواريد
مرواريد

مريم
گل مريم

مژده
خبر خوش

مژگان
مژه ها

مستانه
مست

ميشا


مونا
نام يک الهه

مهتا
مثال ماه

مهتاب
مثال ماه

مهر انگيز
مهر انگيز

مهرناز
نور آفتاب

مهرنوش


مهري
خورشيد، مهربان

مهسا
ماه، مهتاب

مهستي
درخت گل ياس

مهشيد


مهناز
نور ماه، شکوه ماه

مهنوش


مهوش
مثال ماه، زيبايي

مهين
دختر ماه

ميترا
نام يک الهه

مينا
مينا

مينو


نازآفرين
شوق آفرين

نازگل
گل زيبا

نازنين
خوش قلب

نازي
زيبا

نازيلا
زيبا

ناژين
نام يک درخت

ناهيد
ونوس، ستاره زهره

ندا
صدا

نرگس
نام گلي

نسترن
نام گلي

نسرين
رز وحشي

نغمه
ترانه، آهنگ

نگار
خوش قلب

نگاه
نگاه

نگين
سنگ روي انگشتر و جواهرات

نوا
نوا

نوش آفرين
شادي خلق

نوشين
شيرين

نهال
نهال

نيکو
خوب، زيبا

نيکي
خوبي

نيلوفر
نام گلي(زنبق آبي)ر

نيوشا
شنونده

وندا
آرزو

ويدا
آشکار

هديه
هديه

هستي
وجود

هما
پرنده اي افسانه اي

هنگامه
حيرت انگيز

ياس
گل ياس

ياسمن
گل ياس

يکتا
تنها، يگانه

يگانه
تنها، يگانه

يلدا
نام بلندترين شب سال

منبع: http://forum.isatice.com/-t2819.html

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

به چه مي انديشي یکشنبه یکم دی 1387 11:7
 

قصه غصه ما

تو در آن رخت سپيد،با دو صد عشق و اميد

عازم خانه بختت شده اي

همه جا هلهله و شادي و شور،                                       همه جا غرق به نور

دست زيباي تو در دست دگري است

و دل تنگ من از غصه

              چو يک کاسه خون

از کنارم چو غريبان دگر ميگذري،خوش و بش ميکني و مي پرسي که چرا غمگيني؟

و به چه مي انديشي؟!

      تو بگو اي همه هستي تو بگو

تو بگو؛اي که عروس دگراني؟تو بگو؟

تو بگو؛من به چه مي انديشم و چرا غمگينم؟!...

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

تهران........................ یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 19:42
درتهران ، در تاکسی نظرات سياسی تان را بگوييد، در کوه برقصيد، اما برای ملاقات با نامزدتان بايد به يک خانه خلوت برويد.
تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه می نشينند، چهار نفر روی موتورسيکلت می نشينند، شش نفر توی ماشين می نشينند، ۲۵ نفر توی مينی بوس می نشينند و ۶۰ نفر سوار اتوبوس می شوند!
تهران تنها شهری است در دنيا که پياده ها حتما از وسط خيابان رد می شوند، اتومبيل ها حتما روی خط عابر پياده توقف می کنند و موتورسيکلت ها حتما از پياده رو عبور می کنند!
تهران تنها شهر دنياست که در آن هميشه همه چراغ ها قرمز است، اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند!
در تهران از همه جای ماشين ها صدا در می آيد، جز از ضبط صوت آنها!!!!
در تهران هيچ جای زنها معلوم نيست، با اين وجود مردها به همه آن جاهايی که ديده نمی شود هم نگاه می کنند!!!!
همه در خيابان ها و پارک ها با صدای بلند با هم حرف می زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند!!
تهران تنها شهری است در دنيا که همه صحنه های فيلمهای بزن بزن را در خيابان های شهر می توانيد ببينيد، اما تماشای اين فيلمها در سينما ممنوع است!!
ماشين ها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کيلومتر حرکت می کنند، در خيابانها با سرعت ۲۰ کيلومتر حرکت می کنند و در بزرگراهها پارک می کنند تا راه باز شود!!!
و تهران تنها شهری است در دنيا که در شمال شهرمردم در سال ۲۰۰۸ ميلادی زندگی می کنند و در جنوب شهر در سال ۷۰ هجری قمری !!!!!!!!!!
البته این چیزا در کل ایران هست ولی تو تهران حادتره.
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

فرضیه هایی در مورد پایان دنیا جمعه پانزدهم آذر 1387 22:52


مجله «گرین دیلی» در مقاله ای با ارائه گزینه هایی به بررسی ۵ فرضیه ای پرداخته است که هر یک از آنها می توانند علت پایان دنیا باشند.

● ماشینها و هوش مصنوعی
این مقاله با بررسی فرضیه ای آغاز می شود که براساس آن ماشینها و هوش مصنوعی که امروزه دانشمندان نوروساینس با علاقه آن را دنبال می کنند، بر انسان برتری جویند و انسان و دنیا را به نابودی بکشانند.
دماسنج «گرین دیلی» در مورد احتمال وقوع این رویداد درجه یک به ۱۰ را نشان می دهد. در حقیقت احتمال بسیار کمی برای غلبه روباتها بر انسان در اثر فعل و انفعال بیشتر میان انسان و ماشین وجود دارد.

● سقوط یک شهاب سنگ غول پیکر
دومین فرضیه نشان می دهد که زمین در اثر سقوط یک شهاب سنگ غول پیکر، دچار یک حادثه بزرگ می شود و به این ترتیب همانگونه که دایناسورها با برخورد شهاب سنگ به زمین منقرض شدند، انسان نیز نابود می شود و دنیا پایان می یابد. دماسنج "گرین دیلی"، احتمال وقوع این پدیده را ۴ به ۱۰ نشان می دهد.

● بیماری فراگیر
سومین فرضیه پیشنهادی این سایت، احتمال خطر همه گیری یک بیماری کشنده را مطرح می کند که می تواند آنفولانزای پرندگان و یا ویروس جدیدی باشد که ممکن است از فردا به سرعت گسترش یابد و میلیونها نفر را در کوتاهترین زمان نابود کند. دماسنج رقم وقوع این پدیده را ۵ به ۱۰ نشان می دهد.

تقاضای فراتر از عرضه نفت
فرضیه چهارم پیشنهاد می کند که وجود انسان می تواند به سبب پدیده «قله نفت» (Peak Oil) نابود شود. براساس این فرضیه تقاضای نفت سوختی از عرضه آن فراتر می رود. احتمال وقوع این پدیده ۶ به ۱۰ است.

● تغییرات آب و هوا
پنجمین فرضیه که از بالاترین رقم احتمال وقوع برخوردار است، برپایه تغییرات آب و هوایی استوار شده است. به طوری که دماسنج گرین دیلی در این مورد رقم ۸ به ۱۰ را نشان می دهد. براساس این فرضیه، گرم شدن بیش از حد زمین در آینده ای نه چندان دور می تواند خطرات بسیار جدی را به وجود آورد و انسان و تمام جانداران زمین را به ورطه نابودی بکشاند.
منبع : gerashbooks
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

یک داستان بسیارعجيب چهارشنبه ششم آذر 1387 22:7
اتومبیل مردی که به تنهایی سفر می کرد در نزدیکی صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئیس صومعه گفت: «ماشین من خراب شده. آیا می توانم شب را اینجا بمانم؟»
رئیس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتی ماشین او را تعمیر کردند. شب هنگام وقتی مرد می خواست بخوابد صدای عجیبی شنید. صدای که تا قبل از آن هرگز نشنیده بود. صبح فردا از راهبان صومعه پرسید که صدای دیشب چه بوده اما آنها به وی گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
مرد با نا امیدی از آنها تشکر کرد و آنجا را ترک کرد.
چند سال بعد ماشین همان مرد باز هم در مقابل همان صومعه خراب شد.
راهبان صومعه بازهم وی را به صومعه دعوت کردند، از وی پذیرایی کردند و ماشینش را تعمیر کردند. آن شب بازهم او آن صدای مبهوت کننده عجیب را که چند سال قبل شنیده بود، شنید.
صبح فردا پرسید که آن صدا چیست اما راهبان بازهم گفتند: «ما نمی توانیم این را به تو بگوییم. چون تو یک راهب نیستی»
این بار مرد گفت «بسیار خوب، بسیار خوب، من حاضرم حتی زندگی ام را برای دانستن آن فدا کنم. اگر تنها راهی که من می توانم پاسخ این سوال را بدانم این است که راهب باشم، من حاضرم. بگویید چگونه می توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند «تو باید به تمام نقاط کره زمین سفر کنی و به ما بگویی چه تعدادی برگ گیاه روی زمین وجود دارد و همین طور باید تعداد دقیق سنگ های روی زمین را به ما بگویی. وقتی توانستی پاسخ این دو سوال را بدهی تو یک راهب خواهی شد.»
مرد تصمیمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت:‌«من به تمام نقاط کرده زمین سفر کردم و عمر خودم را وقف کاری که از من خواسته بودید کردم. تعداد برگ های گیاه دنیا 371,145,236,284,232 عدد است. و 231,281,219,999,129,382 سنگ روی زمین وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند: «تبریک می گوییم. پاسخ های تو کاملا صحیح است. اکنون تو یک راهب هستی. ما اکنون می توانیم منبع آن صدا را به تو نشان بدهیم.»
رئیس راهب های صومعه مرد را به سمت یک در چوبی راهنمایی کرد و به مرد گفت: «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگیره در را چرخاند ولی در قفل بود. مرد گفت: «ممکن است کلید این در را به من بدهید؟»
راهب ها کلید را به او دادند و او در را باز کرد.
پشت در چوبی یک در سنگی بود. مرد درخواست کرد تا کلید در سنگی را هم به او بدهند.
راهب ها کلید را به او دادند و او در سنگی را هم باز کرد. پشت در سنگی هم دری از یاقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست کلید کرد.
پشت آن در نیز در دیگری از جنس یاقوت کبود قرار داشت.
و همینطور پشت هر دری در دیگر از جنس زمرد سبز، نقره، یاقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهایت رئیس راهب ها گفت: «این کلید آخرین در است». مرد که از در های بی پایان خلاص شده بود قدری تسلی یافت. او قفل در را باز کرد. دستگیره را چرخاند و در را باز کرد. وقتی پشت در را دید و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحیر شد. چیزی که او دید واقعا شگفت انگیز و باور نکردنی بود.
.
.
.
.
.
.
.
اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید، چون شما راهب نیستید!
.
.
.
.
.
.
.
لطفا به من فحش ندید! خودمم دارم دنبال اون احمقی که اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو کف دستش بگذارم.
لطفا آدرس این صفحه رو به هر کسی که می شناسین بفرستین شاید اون احمق رو بتونیم پیدا کنیم.
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

بعد از شنیدن بوق... سه شنبه پنجم آذر 1387 7:35
 

اگر هر کدام از شعرای فارسی تلفن داشتند و شما به آنها زنگ می زدید و آنها خانه نبودند، فکر می کنید روی پیغام گیرشان چه پیامی برایتان می گذاشتند؟! خوش ذوقی حدس زدن را برایتان آسان کرده اما ما هرچه در این تو در توی توری های "نت" گشتیم دستگیرمان نشد سراینده اصلی اشعار کیست اگر شما می دانید اولین بار این مطلب کجا منتشر شده ما را هم مطلع کنید .

 

 

 

پیغام گیر حافظ :

رفته ام بیرون من از کاشانه ی خود غم مخور!

تا مگر بینم رخ جانانه ی خود غم مخور!

بشنوی پاسخ ز حافظ گر که بگذاری پیام

زآن زمان کو باز گردم خانه ی خود غم مخور!

 

پیغام گیر سعدی:

از آوای دل انگیز تو مستم

نباشم خانه و شرمنده هستم

به پیغام تو خواهم گفت پاسخ

فلک را گر فرصتی دادی به دستم

 

پیغام گیر فردوسی :

نمی باشم امروز اندر سرای

که رسم ادب را بیارم به جای

به پیغامت ای دوست گویم جواب

چو فردا بر آید بلند آفتاب

 

پیغام گیر خیام:

این چرخ فلک عمر مرا داد به باد

ممنون توام که کرده ای از من یاد

رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش

آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!

 

پیغام گیر منوچهری :

از شرم به رنگ باده باشد رویم

در خانه نباشم که سلامی گویم

بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت

زان پیش که همچو برف گردد رویم!

 

پیغام گیر مولوی :

بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!

شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم  شادان شوم!

برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود

فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!

 

پیغام گیر بابا طاهر:

تلیفون کرده ای جانم فدایت!

الهی مو به قوربون صدایت!

چو از صحرا بیایم نازنینم

فرستم پاسخی از دل برایت!

 

پیغام گیر نیما :

چون صداهایی که می آید

شباهنگام از جنگل

از شغالی دور

گر شنیدی بوق

بر زبان آر آن سخن هایی که خواهی بشنوم

در فضایی عاری از تزویر

ندایت  چون انعکاس صبح از کوه

پاسخی گیرد ز من از دره های یوش 

 

پیغام گیر شاملو :

بر آبگینه ای از  جیوه  ء سکوت

سنگواره ای از  دستان  آدمی

تا آتشی و  چرخی که آفرید

تا  کلید واژه ای  از دور شنوا

در آن با من سخن بگو

که با همان جوابی گویمت

آنگاه که توانستن سرودی است

 

پیغام گیر سایه :

ای صدا و سخن توست  سرآغاز جهان

              دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان

گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد

         به حقیقت با تو همراز شوم بی  کتمان

 

پیغام گیر فروغ :

نیستم.. نیستم..

اما می آیم.. می آیم ..می آیم

با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار

می آیم.. می آیم ..می آیم

و آستانه پر از عشق می شود

و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته اند

سلامی دوباره خواهم داد


منبع  http://tebyan.net/index.aspx?pid=79268

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

پل‌سازی به سبک چینی! یکشنبه سوم آذر 1387 18:59

قضیه از این قرار است که چینی‌ها از ۴ سال پیش، پروژه ساخت پل معلق بزرگی به نام siduhe را در استان hubei شروع کرده‌اند. ساخت این پل در حال اتمام است و قسمت کف پل هم به تازگی نصب شده است.

هنگامی که ساخت این پل به اتمام برسد، بلندترین پل معلق دنیا محسوب خواهد شد. ارتفاع قسمت کف این پل تا سطح زمین، ۶۵۰ متر است، یعنی بیشتر از ارتفاع آسمان‌خراش معروف ایمپایر استیت یا برج میلاد ۴۳۵ متری!

تا پیش از این پل Royal Gorge با ارتفاع ۳۲۱ متر، بلند‌ترین پل معلق دنیا محسوب می‌شد.

اما سؤالی که شاید به ذهن شما برسد، این است که کابل‌های این پل چگونه از پایه‌ای به پایه دیگر کشیده می‌شوند.

در برج‌های معلق از روش‌های مختلفی برای کابل‌کشی استفاده می‌شود، مثلا در ساخت پل معلق آبشار نیاگارا از کایت استفاده شد یا در ساخت پل «آکاشی کایکو» از هلیکوپتر استفاده شد.

اما چینی‌ها از روش منحصر به فردی برای کابل‌کشی استفاده کردند که پیش از این هیچگاه استفاده نشده بود! موشک!

آنها کابل‌هایی به طول ۹۷۵ متر را را به موشک می‌بستند و با شلیک دقیق موشک ، کابل را به برج بعدی می‌رساندند!

منبع

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

شاید این موجود را شما در سرستون های تخت جمشید دیده باشید؟؟




به تازگی موجودی شبیه به این در سواحل آمریكا پیدا كردند كه دانشمند ها را بسیار متعجب كرده.و آن ها هنوز پی تحقیقاتی در روی این جانور عجیب و قریب اند.اگر كمی به این جانور دقت كنید میبینید كه این جانور شباهت زیادی به سر ستون تخت جمشید دارد.پس میفهمیم در آن زمان در خلیج همیشه فارس این موجود زندگی میكرده كه پس از مرور زمان نسل وی منقرض شده.از دندان های این موجود عجیب و قریب معلوم است كه او هم میتواند یكی از سلطان های بزرگ دریا باشد ولی اندازه ی او بسیار كوچك تر از نهنگ و یا كوسه است.
این موجود به احتمال 99% در آب های خلیج فارس هم زندگی میكرده و حتما هم حیوانی درنده و قوی بوده.زیرا هخامنشیان در سنگ تراشی های خود همیشه نماد قدرت را كشیده اند مثل:شیر،حیوان خیالی ای كه از هر موجود قوی ای برداشت كرده اند ،حال هم این موجود…..



نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

نامه ای به پدر جمعه یکم آذر 1387 16:27
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند :پدر عزيزم،با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم. من احساسات واقعي رو با جولیا پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي تنگ موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسات نيست، پدر. اون حامله است. جولیا به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشيم. اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. جولیا چشمان من رو به روي حقيقت باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني براي ايدز پيدا کنه، و جولیا بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.با عشق،پسرت،جان.

پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه
تامی. فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه امن بود، بهم زنگ بزن.
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

گاو در آیینه چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 10:8
حکایت آن گاو که تنها در جزیره ایست بزرگ: حق تعالی آن جزیره‌ی بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین که علف گاو باشد تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون کوه پاره‌ای؛ چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف که: همه صحرا را چریدم فردا چه خورم؟ تا ازین غصه لاغر شود هم‌چون خلال. روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوه‌تر بیند از دی؛ باز بخورد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد. سالهاست که او هم‌چنین می‌بیند و اعتماد نمی‌کند…+

دفتر پنجم مثنوی

 

 

 

من هنوز گاهی در آیینه که خیره می‌شوم، آن گاو نگران را می‌بینم… و شرمم می‌آید.

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

روزی زن و مردی به دادگاه خانواده رفتند برای طلاق ! زن به قاضی گفت : آقای قاضی این مرد به من خیانت کرده و بدون اجازه من ازدواج مجدد کرده !مرد گفت : دروغ می گوید سپس رو به زن کرد و گفت : آخه چرا بهتون میزنی !زن گفت : من برای ادعای خود هزار و یک دلیل دارم ! مرد نیشخندی زد و گفت : نمی خواد هزار و یک دلیل بیاری اگه راست می گویی یک دلیل بیار اما محکمه پسند !زن گفت : این مرد ادعا می کند که شبهایی که به خانه نمی آید در محل کارش مشغول اضافه کاریست در حالی که من تا کنون چند بار به محل کارش زنگ زدم و آنها گفتند که این آقا تا ظهر هم به زور در محل کارش می ماند چه برسد به شب ! مرد گردنش را خاراند و گفت : خب ! این شد یک دلیل قابل قبول اما هیچ دادگاهی یک دلیل را قبول نمی کند اگر یک دلیل دیگر هم بیاوری حق باتوست ! زن گفت : این مرد با وجود این که درآمد خیلی خوبی دارد اما حدود یکی دو سال است که اصلا خرج من و بچه هایش نمی کند و تازگیها هم به شدت مقروض شده در حالی که نه تجارتی کرده و نه زمینی خریده !مرد دستش را در گوشش کرد و گفت :البته این دلیل هم بد نبود ! اما با این دو دلیل نمی توانی ثابت کنی که من ازدواج مجدد کرده ام اما اگر پنج دلیل دیگر بیاوری مطمئن باش که من اگر ازدواج مجدد هم نکرده باشم به آن اعتراف می کنم ! زن شروع کرد که : 1- با خانواده من رفت و آمدش را قطع کرده 2- از این گوشی دو سیم کارته ها خریده و شماره دیگرش را هم ما نمی دانیم 3- نه نهارش را در خانه می خورد نه شام 4- به من محبت نمی کند(از آن محبتها) 5- لباسهای نو و شیکی می خرد ولی وقتی با هم بیرون می رویم آنها را نمی پوشد 6- وقتی بچه ها را دعوا می کند و فحش میدهد فحشهای مادر به بچه ها میدهد در حالی که قبلا فحشهای پدر به آنها می داد 7- شبهایی که به خانه می آید بوی ادکلنهای عجیب و غریب می دهد درحالی که در خانه یک اسپری قراضه دارد که خیلی وقتها آن را هم استفاده نمی کند 8- هر وقت هم که در خانه است زندگی را بر همه ما حرام می کند و مرتب میگوید خسته شدم از این وضع ! مرد ناگهان گفت : من گفتم 5 دلیل تو چرا 8 دلیل گفتی ! زن گفت: می خواستم دهنت را ببندم که هی دلیل دلیل نکنی ! مرد این بار انگشتش را در دماغش کرد و گفت : البته این ها هم دلایل خوبی بود ولی تو 8 دلیل اینجا داشتی 2 دلیل هم قبلا که مجموعا می شود 10 دلیل ولی خودت گفتی که هزار و یک دلیل داری پس اگر آن 901 دلیل دیگر را هم گفتی :من هر چه تو بگویی قبول دارم !!!

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

تفاوت اسرائیلی ها ودیگر مردمان یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 7:37

اگر حشره ای در فنجان قهوه بیفتد، تصور می کنید واکنش یک آمریکایی، انگلیسی، چینی و یک صهیونیست اسرائیلی چه خواهد بود؟!

مرد انگلیسی فنجان را به خیابان پرتاب و کافه را ترک می کند.
مرد آمریکایی، حشره را خارج می کند و قهوه را سر می کشد!
و مرد چینی حشره و قهوه را با هم سر می کشد.

ولی مرد اسرائیلی:
۱- قهوه را به آمریکایی می فروشد و حشره را به چینی.
۲- در تمام رسانه ها شیون و زاری می کند که امنیتش در خطر است.
۳- فلسطین و حزب الله و سوریه و ایران را متهم می کند که جنگ میکروبی براه انداخته اند.
۴- همچنان به کولی بازی و «ننه من غریبم» خود درباره شکنجه یهودیان در هولوکاست هیتلری و سامی ستیزی و زیرپا گذاشتن حقوق بشر یهودی ادامه می دهد.
۵- از رئیس تشکیلات خودگردان فلسطین خواهد خواست که به مردم خود بگوید دست از حشره انداختن در فنجانهای قهوه بردارند.
۶- از آمریکا درخواست کمک نظامی فوری و وام یک میلیارد دلاری (با قابلیت بازپرداخت یکصد ساله) می کند تا یک فنجان قهوه دیگر سفارش دهد.
۷- قهوه چی مجبور خواهد بود که غرامت این کار را با تقدیم قهوه مجانی به وی تا پایان قرن جبران کند.
۸- سرانجام و نه به عنوان آخرین اقدام… تمام دنیا را متهم می کند که فقط ایستادند و نگاه کردند و با آنکه او یک انسان معمولی است و برای اولین بار به قهوه خانه رفته است تا اولین قهوه اش را از زمان خروج چندین قرن پیش یهود از مصر صرف کند، برای مصیبت او اندوهگین نشدند!

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

بازی یک برنامه‌نويس و يک مهندس (داستان طنز) چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387 17:19


يک برنامه‌نويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامه‌نويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟ مهندس که مي‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رويش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشيد. برنامه‌نويس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما يک سوال مي‌پرسم و اگر شما جوابش را نمي‌دانستيد ۵ دلار به من بدهيد. بعد شما از من يک سوال مي‌کنيد و اگر من جوابش را نمي‌دانستم من ۵ دلار به شما مي‌دهم.
مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهايش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. اين بار، برنامه‌نويس پيشنهاد ديگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب نداديد ۵ دلار بدهيد ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما مي‌دهم. اين پيشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضايت داد که با برنامه‌نويس بازى کند.
برنامه‌نويس نخستين سوال را مطرح کرد: «فاصله زمين تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چيست که وقتى از تپه بالا مي‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائين مي‌آيد ۴ پا؟» برنامه‌نويس نگاه تعجب آميزى کرد و سپس به سراغ کامپيوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طريق مودم بيسيم کامپيوترش به اينترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمريکا را هم جستجو کرد. باز هم چيز بدرد بخورى پيدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونيک فرستاد و سوال را با آنها در ميان گذاشت و با يکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.
بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بيدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رويش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نويس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اينکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جيبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نويس داد و رويش را برگرداند و خوابيد ..
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

خدای عزيز!
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی*کنی؟

خدای عزيز!
شايد هابيل و قابيل اگر هر کدام يک اتاق جداگانه داشتند همديگر را نمی*کشتند، در مورد من و برادرم که مؤثر بوده.

خدای عزيز!
اگر يکشنبه، مرا توی کليسا تماشا کنی، کفش*های جديدم رو بهت نشون مي دم.

خدای عزيز!
شرط می*بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم*های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی*توانم همچين کاری کنم.

خدای عزيز!
در مدرسه به ما گفته*اند که تو چکار می*کنی، اگر تو بری تعطيلات، چه کسی کارهايت را انجام می*دهد؟

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟

خدای عزيز!
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف*های زشتی را که توی بازی بولينگ می*زند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمی*رود؟

خدای عزيز!
آيا تو وافعاً می*خواستی زرافه اينطوری باشه يا اينکه اين يک اتفاق بود؟

خدای عزيز!
چه کسی دور کشورها خط می*کشد؟

خدای عزيز!
من به عروسی رفتم و آن*ها توی کليسا همديگر را بوسيدند. اين از نظر تو اشکالی نداره؟

خدای عزيز!
آيا تو واقعاً منظورت اين بوده که « نسبت به ديگران همانطور رفتار کن که آنها نسبت به تو رفتار می*کنند؟ » اگر اين طور باشد، من بايد حساب برادرم را برسم.

خدای عزيز!
بخاطر برادر کوچولويم از تو متشکرم، اما چيزی که من به خاطرش دعا کرده بودم، يک توله سگ بود.

خدای عزيز!
وقتی تمام تعطيلات باران باريد، پدرم خيلی عصبانی شد. او چيزهايی درباره*ات گفت که از آدم*ها انتظار نمی*رود بگويند. به هر حال، اميدوارم به او صدمه*ای نزنی.

خدای عزيز!
لطفاً برام يه اسب کوچولو بفرست. من فبلاً هيچ چيز او تو نخواسته بودم. می*توانی درباره*اش پرس و جو کنی.

خدای عزيز!
برادر من يک موش صحرايی است. تو بايد به اون دم هم می*دادی*ها! ها!

خدای عزيز!
من می*خواهم وقتی بزرگ شدم، درست مثل بابام باشم. اما نه با اينهمه مو در تمام بدنش.

خدای عزيز!
فکر می*کنم منگنه يکی از بهترين اختراعاتت باشد.

خدای عزيز!
من هميشه در فکر تو هستم حتی وقتی که دعا نمی*کنم.

خدای عزيز!
از همۀ کسانی که برای تو کار می*کنند، من نوح و داود را بيشتر دوست دارم.

خدای عزيز!
برادرم يه چيزايی دربارۀ به دنيا آمدن بچه*ها گفت، اما اون*ها درست به نظر نمی*رسند. مگر نه؟

خدای عزيز!
من دوست دارم شبيه آن مردی که در انجيل بود، 900 سال زندگی کنم.

خدای عزيز!
ما خوانده*ايم که توماس اديسون نور را اختراع کرد. اما توی کلاس*های دينی يکشنبه*ها به ما گفتند تو اين کار رو کردی.بنابراين شرط می*بندم او فکر تو را دزديده.

خدای عزيز!
لازم نيست نگران من باشی. من هميشه دو طرف خيابان را نگاه می*کنم.

خدای عزيز!
فکر نمی*کنم هيچ کس می*توانست خدايی بهتر از تو باشد. می*خوام اينو بدونی که اين حرفو بخاطر اينکه الان تو خدايی، نمی*زنم.

خدای عزيز!
هيچ فکر نمی*کردم نارنجی و بنفش به هم بيان. تا وقتی که غروب خورشيدی رو که روز سه*شنبه ساخته بودی،ديدم، معرکه بود.
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

برو بالاتر ؛ بزن قدش یکشنبه نوزدهم آبان 1387 19:36
برو بالاتر ؛ بزن قدش
میگن رضاخان شبها با ماشین توی خیابون های طهران میگشته و به امورات نظامی کشور رسیدگی میکرده !
یک شبی که داشته توی خبایون ها گشت می زده می بینه یک درجه دار نظامی داره مست و پاتیل توی خیابون تلو تلو میخوره و راه میره , رضاخان به راننده اش میگه وایسا این نظامی را سوار کن ببینم کیه که با این وضع داره توی خیابون تلو تلو می خوره !

راننده درجه دار را سوار میکنه و میشینه جلو , رضاخان هم عقب نشسته بوده !
رضاخان شروع میکنه سوال کردن و می پرسه:
- سربازی ؟
نظامی : برو بالاتر ...
- گروهبانی ؟
نظامی : برو بالاتر ...
- سروانی ؟
نظامی : برو بالاتر ...
- سرگردی ؟
نظامی : برو بالاتر ...
- سرهنگی ؟
نظامی میگه بزن قدش !
( درجات نظامی زمان رضاخان نمیدونم )

نظامی هم بعد از سوال و جواب رضاخان شروع میکنه به سوال کردن ...
- سربازی ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- گروهبانی ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- سروانی ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- سرگردی ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- سرهنگی ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- تیمساری ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- سپهبد ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- ارتشبدی ؟
رضاخان : برو بالاتر ...
- رضاخانی ؟
رضاخان : بزن قدش !

نظامی فرو میره توی صندلی ماشین و حالا رضاخان می پرسه ...
- ترسیدی ؟
نظامی : برو بالاتر ...
- شاشیدی ؟ ( ببخشید البته )
نظامی : برو بالاتر ...
- ر....ی ؟
نظامی : بزن قدش !

پی نوشت : شبی دوستی اینو توی جمعی تعریف کرده بود و دختر بچه کوچیک خانواده شنیده بوده , میره توی مهدکودک و می رسیده به هر کسی و میگفته : ر....ی ؟ بزن قدش ! مربی مهد هم مامان بچه را می خوان بهش میگن ماجرا چیه ؟ این دخترتون صبح تا حالا راه افتاده میگه ر...ی ؟ بزن قدش ! مامان بچه هم داستان را که توسط دایی اش نقل شده بود برای مربی مهد کودک تعریف میکنه !
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

پیروزی در باخت یکشنبه نوزدهم آبان 1387 11:19
مرد با عجله سوار اتومبیلش شد و راه افتاد. سرعتش تقریبا زیاد بود. باید سریع به فرودگاه می رسید. در یکی از خیابان ها هنگام دور زدن، به خاطر سرعت زیادش نزدیک بود که با یک اتومبیل دیگر تصادف کند. راننده ی آن اتومبیل فورا توقف کرد و با توقفش باعث شد که راه برای مرد بسته شود و ناگزیر، وی هم متوقف شد. راننده ی آن اتومبیل سرش را از پنجره آورد بیرون و مرد را با صدای بلند به باد ناسزا گرفت. مرد از او پوزش خواست اما آن راننده همینطور به ناسزاگویی و عصبانیت ادامه می داد. سپس از اتومبیلش پیاده شد و به سمت اتومبیل مرد آمد و سرش را از پنجره داخل کرد و باز هم ناسزا گفت.
مرد بار دیگر عذر خواهی کرد، اما راننده گفت که قصد دارد درسی به مرد بدهد! مرد سعی کرد که از درب سمت شاگرد پیاده شود و از او فاصله بگیرد. تصمیم داشت که با آن راننده کاری نداشته باشد مگر اینکه او وارد “دایره” وی بشود! راننده با کمی فاصله از مرد ایستاد و او را برانداز کرد.

مرد گفت: “من به شما گفتم که متاسفم.”
راننده گفت: “می خواهی زبانت را از دهانت بیرون بیاورم و در حلقومت فرو کنم؟!”
مرد به آرامی پرسید: “حال با این کار چه چیزی گیرت می آید؟! من تقریبا دو برابر سن تو را دارم و مجادله بین ما صحیح نیست.”
راننده به آرامی شروع به نزدیک شدن کرد. مرد به بدنش یک تغییر مکان جزیی داد، به طوری که پای راستش را به آرامی پیش گذاشت و وزن بدنش را متمرکز کرد و دستانش را به صورت متقاطع روی سینه اش قرار داد، چنان که نوک انگشتان دست راستش، تماس اندکی با چانه اش داشتند. مرد به راننده خیره شده بود و بر تمامی بدنش کنترل داشت. یک حالت کلاسیک “آماده باش” به خود گرفته بود که به سرعت قادر به حرکت و واکنش باشد. ذهنش آرام بود و از تمامی قابلیت هایش برای رویارویی با هر اتفاقی مطمئن بود.
راننده با حالتی که کمتر حاکی از حالت تهاجمی بود گفت: “من مجبور بودم برای اینکه به شما برخورد نکنم، محکم ترمز کنم!”
مرد حرفش را تصدیق کرده و گفت: “اشتباه از من بود.”
راننده گفت: “بَعله که بود.” همین را گفت و به سوی اتومبیلش حرکت کرد.

مرد از این بابت خوشحال بود. چرا که توانسته بود با نشان دادن رفتاری ملایم از خود، عصبانیت آن راننده را فرو بنشاند و این رفتار او باعث شده بود که راننده نخواهد با حمله به مرد چیزی را ثابت کند. در حقیقت، پیروزی ِ مرد در باخت ِ مرد بود!
شاید جالب باشد دانستن اینکه آن مرد یک استاد ماهر کونگ فو بود!

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

ارزوهای ويكتور هوگو سه شنبه چهاردهم آبان 1387 20:36
+

آرزومندم پول داشته باشی
و سالی یک بار پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دست کم یکی در میانشان
بی*تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدینگونه است،

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آن*ها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است؛
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگه*دارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می*کنند
چون این کارِ ساده*ای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر می*کنند.
و با کاربردِ درست صبوری*ات برای دیگران
نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان هستی خیلی به تعجیل، رسیده نشوی.
و اگر رسیده*ای، به جوان*نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده*ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می* دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم که دانه*ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود
دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ
دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس*فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه*ی این*ها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم .
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

گلداني به دنبال نور مي دود! جمعه دهم آبان 1387 12:2

اگر آپارتمان نشين جماعت اهل گل و گياه طبيعي باشد،حتماً با مشكل عدم نورگيري كافي بعضي از گونه هاي عموماً گرمسيري و نيازمند نور آفتاب روبرو بوده است و از طرف ديگر جا به جا كردن روزانه گلدانها وقت و حوصله و انرژي زيادي مي طلبد كه اهالي آپارتمان اگر هم فرصت حضور در منزل را در طول روز داشته باشند،كمتر دل و دماغ چنين كارهايي را دارند...
همكاري چندين گروه شامل متخصصين روباتيك،باغباني و البته سرمايه گذاري از طرف آپارتمان نشينها!، منجر به خلق گلداني شده كه در طول روز بدنبال جهت نور آفتاب تغيير مكان داده و گويي به دنبال نور مي دود!!،از اين طريق ديگر مايل شدن گياه به يك سمت براي جذب نور بيشتر اتفاق نيافتاده و در غياب صاحبخانه گياه نور دوستش! سيرنور!(به جاي سيراب!) خواهد شد!!.
پ.ن: ايده مربوط به اين سايت است كه چندين پروژه خلاقانه ديگر را همسو با صرفه جويي انرژي و اهداف زيست محيطي دنبال مي كند.
پ.ن:عكس بالا يك تصوير متحرك است،صبر كنيد تا كاملاً بارگذاري شود!.



نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

دستان دعا کننده یکشنبه پنجم آبان 1387 0:9




 
 

این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.

در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای 4 سال به طور شبانه روزی کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.

وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و برگشت او به کانون خانواده پس از 4 سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق بخشی و من از تو حمایت میکنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر شده...

 


این اثر خارق العاده را مشاهده کنید
اندیشه کنید و به خاطر بسپارید که مسلما رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند.
سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان نگهداری میشود.
یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصویر کشید. او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را "دستان دعا کننده"

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |



«جسارت داشته باش و آنچه را قلبت مي‌گويد انجام بده»...


جنگ جهاني اول مثل بيماري وحشتناکي، تمام دنيا را فرا گرفته بود.
يکي از سربازان به محض اينکه ديد دوست تمام دوران زندگي‌اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا براي نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند.
مافوق به سرباز گفت:
«اگر بخواهي مي‌تواني بروي، اما هيچ فکر کردي اين کار ارزشش را دارد يا نه؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتي زندگي خودت را هم به خطر بيندازي.»

حرف‌هاي مافوق، اثري نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه‌آسايي توانست به دوستش برسد، او را روي شانه‌هايش کشيد و به پادگان رساند.

افسر مافوق به سراغ آن‌ها رفت، سربازي را که در باتلاق افتاده بود معاينه کرد و با مهرباني و دلسوزي به دوستش نگاه کرد و گفت: «من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشد، دوستت مرده و خود تو هم زخم‌هاي عميق و مرگباري برداشتي.»



سرباز در جواب گفت: «قربان ارزشش را داشت.»

- منظورت چيست که ارزشش را داشت!؟

سرباز جواب داد: «بله قربان؛ ارزشش را داشت، چون زماني که به او رسيدم، هنوز زنده بود، من از شنيدن چيزي که او گفت احساس رضايت قلبي مي‌کنم.»

او گفت : « دوست خوب من . . . مي‌دونستم که به کمکم مي‌آيي!»

خيلي وقت‌ها در زندگي، ارزش کاري که مي‌خواهي انجام بدهي بستگي به اين دارد که چه طور به مساله نگاه کني.

جسارت داشته باش و آنچه را قلبت مي‌گويد انجام بده. اگر به پيام قلبت گوش نکني، ممکن است بعدها در زندگي دچار پشيماني شوي...
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

خطر و فرصت یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 16:20
یک دختر مراکشی همراه پدرش که شغل او نخ ریسی بود زندگی می کرد. از بخت خوب پیرمرد پولدار می شه و تصمیم می گیره دخترش رو یک سفر با کشتی به دریای مدیترانه ببره. اما کشتی با طوفان مواجه می شه و کشتی غرق می شه.
پدر می میره و دختر به ساحل مصر می رسه. یک خانواده مصری که کارشون نساجی بوده میان و اون دختر رو با خودشون به خونه می برن و بهش نساجی یاد می دن. اما این آخر خوش این داستان نبود.
یک روز یک دزد دریایی که کارش برده فروشی و برده دزدی بود اون دختر رو می دزده و در بازار استانبول به یک مرد که شغلش دکل سازی بود می فروشه. مرد خوشحال بود اما یکی از محموله های دکل این مرد رو دزد دریایی می دزده و اون مرد دیگه قادر به خریدن برده دیگری نبود. به خاطر همین دختر مجبور می شه تنهایی تمام کار دکل سازی رو انجام بده.
بعد از اینکه تمام کار رو یاد گرفت مرد دکل ساز اون دختر رو از بردگی آزاد می کنه و چون از اون دختر راضی بود با اون شریک می شه. اما این بازم پایان خوش قصه نبود.
یک روز وقتی که دختر داشت محموله ای رو به جاوه می برد کشتی دوباره دچار طوفان می شه و اون دختر دوباره به سواحل غریب می رسه. وقتی که روی ماسه های ساحل چین نشسته بود و داشت به بخت بد خودش فکر می کرد، یک نگاهی به آسمان انداخت و شروع کرد به غرغر کردن. ولی خدا داشت از اسمون به اون لبخند می زد.
در همین لحظه مأموران امپراطور اون رو می گیرن و به قصر می برن. توی چین یک افسانه ای بوده که یک روز یک زن خارجی می آد و برای امپراطور یک خیمه می سازه. امپراطور هم هر سال افرادش رو برای جمع آوری زنان خارجی می فرستاده تا خیمه رو بسازن. وقتی اون دختر به دربار امپراطور رسید امپراطور جوان بهش گفت آیا می تونی یه چادر بسازی؟ دختر که خیلی ترسیده بود پیش خودش فکر کرد که این نمی تونه کار سختی باشه. گفت شاید بتونم.
اول از پادشاه طناب خواست. اما در آنجا طناب نبود. پس دختر با به یاد آوردن حرفه پدر شروع به بافتن طناب کرد.دوم گفت پارچه لازم دارم. اما پارچه هم نبود. بعد دختر به فکر فرو رفت و باز با یاد آوردن حرفه خانواده مصری شروع به بافتن پارچه کرد.سوم از امپراطور درخواست دیرک کرد. ولی دیرک هم نبود. این بار به یاد کار سخت دکل سازی که از آن مرد استانبولی یاد گرفته بود شروع به ساخت دیرک کرد و بعد با به یادآوردن تمام چادرهایی که در طول زندگیش دیده بود خیمه رو بر پا کرد.
امپراطور خوشحال شد و به دختر گفت هر آرزویی داری بگو تا من برآورده کنم و هر چیزیکه می خواهی بگو تا به تو بدهم.اما دختر به امپراطور گفت که من نه خانواده دارم نه خانه. پادشاه جوان هم که از صنعت دست دختر بسیار راضی بود و از آنجایی که دختر زیبا هم بود تصمیم گرفت تا با اون ازدواج کنه.و اون دختر سالهای سال در کنار همسر و فرزندش که خدا به اون بخشید با خوبی و خوشی در سلامت کامل زندگی کرد.
شاید کسی توی زندگیش انقدر سوار کشتی نشه و این همه بدشانسی نیاره ولی این داستان یک درس بزرگ رو به ما می ده و اون اینه که اگر چه مشکلات و سختی ها باعث ناراحتی ما می شه ولی اونها ما رو می سازن. در زبان چینی کلمه بحران از دو کلمه (وی-چی) تشکیل می شه. که به معنای خطر و فرصته. یعنی شخصیت ما در نقاط امن زندگی شکل نمی گیره. بلکه در دل خطر فرصتی برای پیروزی و یاد گیری ما وجود داره.
هلن کلر می گه: در دنیا رنجهای بسیاری وجود داره، ولی راههای بسیاری هم برای برطرف کردن اون رنجها وجود داره.همون طوری که دیدیم اون دختر در تمام مشکلات و بد شانسی ها درسهایی رو گرفت که یکروز به دردش خورد.شاید امروز نوبت من باشه که توی بحرانهای زندگی غرق بشم. ولی در دل اون حتماً یک پیروزی وجود داره.
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

5 نفر اول در.......... سه شنبه بیست و سوم مهر 1387 13:22
پنج شخصیت سرشناس بدون تحصیلات دانشگاهی
ارنست همینگوی ( نویسنده آمریکایی)
آبراهام لینکلن ( رئیس جمهور سابق ایالات متحده )
راکفلر ( میلیاردر آمریکایی )
ویرجینیا ولف ( نویسنده بریتانیایی )
برنارد شاو ( نویسنده و نمایش نامه نویس بریتانیایی )

پنج قهوه خور معروف تاریخ
ناپلئون بناپارت ( امپراطور فرانسه )
باخ ( آهنگساز آلمانی )
ژان ژاک روسو ( فیلسوف و نویسنده فرانسوی )
کانت ( نظریه پرداز آلمانی )
بالزاک ( داستان نویس فرانسوی )

پنج هنرمند مشهوری که از فقر مطلق شروع کردند
وان گوگ ( نقاش معروف هلندی )
جک لندن ( نویسنده مشهور آمریکایی )
مولیر ( نمایش نامه نویس فرانسوی )
داستایفسکی ( نویسنده روسی )
ماکسیم گورکی ( نویسنده روسی )

پنج چپ دست معروف جهان
چارلی چاپلین ( بازیگر و کارگردان انگلیسی آمریکایی )
باخ ( آهنگساز آلمانی )
لئوناردو داوینچی ( نقاش و مخترع ایتالیایی )
میکل آنژ ( نقاش ایتالیایی )
کیم نوداک ( بازیگر آمریکایی )

پنج پادشاهی که عمر حکومتشان زیاد بود
لویی پانزدهم ( پادشاه فرانسه ) 72 سال
ویکتوریا ( ملکه انگلستان ) 64 سال
جرج دوم ( پادشاه فرانسه ) 60 سال
لویی شانزدهم ( پادشاه فرانسه ) 59 سال
هنری سوم ( پادشاه انگلستان ) 56 سال

بهره هوشی پنج شخصیت سرشناس تاریخ
- توضیح اینکه بهره هوشی افراد معمولی مابین 85 تا 115 است و افرادی که بالاتر از 125 بهره هوشی دارند ، نابغه به حساب می آیند .
گوته ( شاعر آلمانی ) 185
چارلز دیکنز ( داستان نویس بریتانیایی ) 145
ناپلئون ( امپراطور فرانسه ) 140
گالیله ( اخترشناس و ریاضیدان ایتالیایی ) 145
موتزارت ( آهنگساز اتریشی ) 150

پنج نویسنده معروفی که علی رغم لیاقتشان به آنها جایزه نوبل تعلق نگرفت
لئون تولستوی
آنتوان چخوف
برتولت برشت
هنریک ایبسن
مارک تواین

پنج فیلم مطرح تاریخ سینما
دزد دوچرخه ( ویتوریا دسیکا )
روشنایی های شهر ( چارلی چاپلین )
جویندگان طلا ( چارلی چاپلین )
رزمناو پوتمکین ( سرگئی ایزنشتاین )
تعصب ( دیوید دارک گریفیث )

پنج زوج هنری که مدتها با هم همبازی بودند
استان لورل و الیور هاردی 105 فیلم
بود ابوت و لو کاستلو 36 فیلم
دین مارتین و جری لوئیس 17 فیلم
فرد استر و جینجر راجرز 10 فیلم
کاترین هیپبورن و اسپنسر تریسی 9 فیلم

پنج فضانوردی که جزو اولین ها بودند
یوری گاگارین ( شوروی )
لی یی شپارد ( آمریکایی )
ویرجین گریسام ( آمریکایی )
تیتوف ( شوروی )
گلن ( آمریکایی )

پنج بازیگر معروف ایفاگر نقش هملت
ریچارد بوربیچ
توماس بترتون
ادوین بوث
سر هنری ایرونیک
سرجانسن فوریس

پنج انسان سرشناسی که در ایام پیری مهمترین کار را انجام دادند
تولستوی در 82 سالگی کتاب (( من نمی توانم ساکت باشم )) را نوشت .
جرج برناردشاو در 93 سالگی نمایشنامه (( قصه های خارق العاده پند آموز )) را نوشت
پیکاسو در 90 سالگی بهترین نقاشی هایش را کشید
چرچیل در 82 سالگی کتاب (( تاریخ کشورهای انگلیسی زبان )) را نوشت .
سامرست موام در 84 سالگی کتاب (( دیدگاهها )) را نوشت .

پنج مجرد معروف جهان
ژاندارک ( قدیس فرانسوی )
آدام اسمیت ( اقتصاددان انگلیسی )
ولتر ( نویسنده و فیلسوف فرانسوی )
شوپن ( آهنگساز لهستانی )
بتهوون ( آهنگساز آلمانی )

پنج هنرمند معروفی که حقوقدان بودند
ژول ورن( نویسنده فرانسوی )
تاگور ( شاعر و نویسنده هندی )
فرانتس کافکا ( نویسنده چک )
پل سزان ( نقاش فرانسوی )
چایکوفسکی ( موسیقیدان روسی)
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

مادر دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 12:40
پسر كوچكی از مادرش پرسید: چرا گریه می كنی؟مادرش به او گفت : زیرا من یك زن هستم




پسر بچه گفت: من نمی فهمم.مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی فهمید.



بعدها پسر كوچك از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می كند؟
پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می كنند.
پسر كوچك بزرگ شد و به یك مرد تبدیل گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می كنند؟
بالاخره سوالش را برای خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را می داند.

او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به آسانی گریه می كنند؟
خداگفت : زمانی كه زن را خلق كردم می خواستم كه او موجود به خصوصیباشد. بنابراین شانه های او را آن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا را بهدوش بكشد و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد كه به بقیه آرامش بدهد
منبه او یك نیروی درونی قوی دادم تا توانایی تحمل زایمان بچه هایش راداشتهباشد و وقتی آن ها بزرگ شدند توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشتهباشد. به او توانایی دادم كه در جایی كه همه از جلو رفتن ناامید شده انداو تسلیم نشود و همچنان پیش برود .

به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی زمانی كه مریض یا پیر شده است بدون این كه شكایتی بكند .

به او عشقی داده ام كه در هر شرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند .

به او توانایی دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد و همیشه تلاش كند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.
بهاو این شعور را دادم كه درك كند یك شوهر خوب هرگز به همسرش آسیب نمی رسانداما گاهی اوقات توانایی همسر ش را آزمایش می كند وبه او این توانایی رادادم كه تمامی این مشكلات را حل كرده و با وفاداری كامل در كنار شوهرش باقی بماند و در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد.
این اشك ها فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه به آن ها نیاز داشته باشد.
او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد چرا اشك می ریزد؟
خدا گفت : زیبایی یك زن در چشمانش نهفته است زیرا چشم های او دریچه روح اوست.

ودر قلب او جایی كه عشق او به دیگران در آن قرار دارد.
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

آقايان نخونند سه شنبه شانزدهم مهر 1387 22:44
سال 1332
دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه شوهر خوب پيدا كنه. مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره.
--------------------------------------------------------------------------------


--------------------
سال 1342
پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي گويند؟ مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير... بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر ما كم نكند
--------------------------------------------------------------------------------
--------------------
سال 1352
فريادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر مي كند: چي؟! مي خواهد برود سرِ كار؟! يعني من اين قدر بي غيرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بيآره تو خونه؟ پس من اينجا هويجم؟ مگر اين كه بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شويد... كسي از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر كار مي رود. صداي مادر خانواده به گوش مي رسد: مرد، خدا تو را براي ما حفظ كند
--------------------------------------------------------------------------------
-------------------
سال 1382
مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه آمدي خواستگاريم، گفتم دلم نمي خواهد زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند، گفتي دورهء اين اٌمٌل بازي ها گذشته، ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي گويي بنشينم توي خانه بچه داري كنم؟ زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم بابت كرايه تاكسي، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت مي رود. حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه داري كني هم خرجمان كم مي شود هم بچه مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمي برد... آفرين عزيزم ... خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد
--------------------------------------------------------------------------------
------------------
سال 1482
زن خانواده: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودي. مثلا توي دوستانت به روشن فكري معروفي. آخه چه اشكالي دارد؟ اين همه سال ما زن ها بچه دار شديم حالا به كمك علم چند وقتي هم شما مردها از اين كارها بكنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد بزرگت هميشه مي گفته: چه مردي بود كز زني كم بود؟ پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي كند و نه ماه بعد وقتي بچه بغل وارد خانه مي شود زن با عشوه مي گويد: مرد ... يعني سايه تو تا كي بالاي سر ماست؟
--------------------------------------------------------------------------------
-------------------
سال 1582
چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حاليكه سبزي پاك مي كنند آهسته مشغول تبادل نظرند. - آره... مي گويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست... - حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سواستفاده مي كنند؟ تا وقتي خونهء بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و توسري بخوريم، بعدش هم بدون مشورت زنمان مي دهند و زنمان هم مارا استثمار مي كند... - خب مي گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسم است و... در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي كشيده مي شود! زن مي گويد: خدا سايهء شما مردها را از سر سبزي ها كم نكند
--------------------------------------------------------------------------------


------------------
سال 1882
راديو، موج Fm، شبكهء پيام (صداي يك خانم) بااعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي دهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس دقايقي قبل سايهء آخرين نمونهء نادر از جنس (مرد) از روي كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخهء زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان پيدا كرد ساعت 9 و 15 دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي !عزيز خواهم بود. دينگ دينگ
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

فرهنگ لغات دانشجويي دوشنبه پانزدهم مهر 1387 10:7
اعتراض دانشجو : بايكوت

شماره دانشجويي : مدرك جرم

اعتراض براي كيفيت غذا : مي خواهم زنده بمانم

روز پرداخت وام دانشجو : روز فرشته

دانشجوي اخراجي : مردي كه به زانو در آمد

دانشجوي مشروطي : مردي كه موش شد

آينده تحصيل كرده : دست فروش

كلاس هاي ساعت 12-2: خواب وبيدار

رئيس دانشگاه : مرد نامر

تصويب شهريه براي دانشجويان : تاراج

استاد راهنما : گمشده

به دنبال سرويس : دونده

آشپزهاي سلف سرويس : هفت سامورائي



ازدواج دانشجوئي : عروسي خوبان

دانشجويي كه تغيير رشته داده : بازنده

بوفه دانشگاه : غارتگران

سرويس دانشگاه : اتوبوسي بسوي مرگ

اميد به بهبود اوضاع : توهم

غذاي امروز : سلف self

گردهمايي استادان : دسيسه

كتابخانه دانشگاه : خانه عنكبوتان

پاس كردن يك درس: يكبار براي هميشه

ژتون فروشي : آژانس شيشه اي

علت نيافتن بعضي از دانشجويان : رابطه پنهان

رئيس دانشكده : سناتور

التماس براي نمره : اشك كوسه

امور دانشجويان : سايه شوگان

سوار شدن به اتوبوس : يورش

نماينده كلاس : بهترين فرد بد

ترم آخر : بوي خوش زندگي

پايان نامه : زندگي ديگر هيچ
سالهاي پيش از دانشگاه : آن روزهاي خوش

دانشجوي تازه وارد : هالوي خوش شانس

ثبت نام ترم جديد : ده فرمان

دانشجويان ساكن خوابگاه : جنگجويان كوهستان

خوابگاه شهرك : اينجا آخر دنياست

دانشجوي پزشكي : به خاطر يك مشت دلار

دانشجوي اد بيات : نان و شعر

وام تحصيلي : جهيزيه رباب

خوابگاه دا نشگاه : خانه كوچك

خانواده دانشجويان : بينوايان

دانشگاه آزاد : جيب برها به بهشت نمي روند

دانشجوي مدل رپي : الو، الو، من جوجوام

دانشجوي فوق ليسانس : قهرمان قهرمانان

انتخاب درس افتاده : زخم كهنه



استاد دانشگاه : يك گروه خشن

اولين امتحان : اولين خون

شب امتحان : امشب اشكي ميريز

مراقبين امتحان : سايه عقاب

شاگرد اول كلاس : مردي كه زياد مي دانست

تقلب : عمليات سري

تدريس در دانشگاه : تجارت

روز دريافت كارنامه : روز واقعه

تعطيلات بين ترمي : روزهاي خوب زندگي

دانشجوي فارغ التحصيل : ديوانه از قفس پريد

مسئول خوابگاه : كاراگاه گجت

انصراف دادن : فرار بسوي خوشبختي

ادامه تحصيل تا دكترا : ديدار در استانبول

وعده رئيس دانشگاه : بلوف

تصويه حساب : خط پايان

شيريني گرفتن از فارغ تحصيلي : ضربه آخر

عمر دانشجو : بر باد رفته


نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

خدایا زن چه موجودیه؟ یکشنبه چهاردهم مهر 1387 23:18
يک بنده خدايی ، کناراقيانوس قدم می زد،وزير لب دعايی راهمزمزمه ميكرد . نگاهى به آسمان

آبى و درياى لاجوردين و ساحل طلايى انداخت و گفت:



خدايا ! ميشه تنها آرزوى مرا بر آورده كنى؟

ناگاه، ابرى سياه، آ سمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت

و در هياهوى رعد و برق، صدايى از عرش اعلى بگوش رسيد

كه ميگفت: چه آرزويى دارى اى بنده ى محبوب من؟



مرد، سرش را به آسمان بلند كرد و ترسان و لرزان گفت:

ای خدای کريم از تو می*خواهم جاده*ای بين کاليفرنيا و هاوايی

بسازی تا هر وفت دلم خواست در اين جاده رانندگی کنم!! از

جانب خدای متعال ندا آمدکه:



ای بنده*ی من! من ترا بخاطر وفاداری*ات بسياردوست

می*دارم و می*توانم خواهش تو را برآورده کنم اما هيچ ميدانی

انجام تقاضای تو چقدر دشوار است؟هيچ ميدانی *که بايد ته

اقيانوس آرام را آسفالت کنم؟ هيچ ميدانی چقدر آهن و سيمان

و فولاد بايد مصرف شود؟ من همه*ای اينها را می*توانم انجام

بدهم! اما آيا نمی*توانی آرزوی ديگری بکنی؟


مرد، مدتى به فكر فرو رفت، آنگاه گفت:


اى خداى من! من از كار زنان سر در نمى آورم! ميشود بمن

بفهمانى كه زنان چرا مى گريند ؟ ميشود به من بفهمانى

احساس درونى شان چيست؟ اصلا ميشود به من ياد بدهى كه

چگونه مى توان زنان را خوشحال كرد؟



صدايي از جانب باريتعالى آمد كه:

ای بنده من! آن جاده*ای را که خواسته*ای، دو بانده باشد يا چهار بانده!!؟؟
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

ماجرای رُز قرمز یکشنبه چهاردهم مهر 1387 0:39

مردی جلوی فروشگاه گل فروشی با ماشین ایستاد تا دسته گلی را برای ارسال به مادرش سفارش دهد.

زمانی که از ماشین پیاده شد دختر جوانی را دید که در پیاده رو نشسته و در حال گریه کردن است. رو به دختر کرد و گفت مشکلی پیش آمده؟ دختر جوان پاسخ داد؛ بله آقا. من می خواستم برای مادرم یک شاخه رُز قرمز بخرم و گران تر از پولی است که دارم.

مرد لبخندی زد و گفت؛ با من بیا من پولش را پرداخت می کنم. بعد یک گل رُز قرمز خرید و به دختر داد. دسته گلی هم برای ارسال برای مادرش سفارش داد.

زمانی که داشت سوار ماشینش می شد رو به دختر کرد و گفت؛ اگر تمایل دارید تا خانه شما را برسانم.دختر هم با خوشحالی قبول کرد. با هم به قبرستان رفتند و دختر گل را روی قبر مادرش گذاشت.

مرد کمی اندوهگین شد و سریع به فروشگاه گل برگشت و سفارش ارسال را لغو کرد و دسته گل را گرفت و ۳۰۰ کیلومتر را تا خانه مادرش رانندگی کرد و گل را شخصاً به او داد.
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

وصیت نامه شنبه سیزدهم مهر 1387 9:54
يادتان باشد اگر مُردم عزاداري کنيد
بر سر و صورت بکوبيد و خودآزاري کنيد
آبروها برده ايد از من در ايّامِ حيات
لااقل حالا که مُردم آبروداري کنيد
مي*کنم تقديم تان متنِ وصيّت نامه را
تا پس از اجراش احساسِ سبُک باري کنيد:
اوّل اين که در شبِ هفت و چهل، هنگامِ شام
بايد از آوردنِ اولاد خودداري کنيد
شامِ ختمِ دوستانم هيچ تعريفي نداشت
ران و سينة مرغِ ما را خوب سوخاري کنيد
شامِ ختمِ دوستانم هيچ تعريفي نداشت
ران و سينة مرغِ ما را خوب سوخاري کنيد
واي اگر گردو نباشد لاي خرماهاي من
فکرِ خرما و خطيب و مسجد و قاري کنيد
ثانياً مشکي بپوشيد و چهل شب ريش را
تا به زانو هم اگر آمد پرستاري کنيد
از وصالِ تيغ و صورت ما معذّب مي*شويم
فوقِ فوقش ريش را يک ذرّه ستّاري کنيد
ثالثاً حجّ و نماز و روزة سي سال را
بايد از شيخي براي من خريداري کنيد
رابعاً يک عدّه بازاري طلب کارِ منند
بايد از بازاريان اعلامِ بيزاري کنيد
البته اوّل بپردازيد اقساطِ مرا
بعد از آن اعلامِ بيزاري ز بازاري کنيد
خامساً از شعرهاي من کسي حظّي نبُرد
مردمِ کج ذوق را در فهمِ آن ياري کنيد
يک دگر را از چه رو جِر مي*دهيد؟ اي دوستان!
بر سرِ نعشم نبايد نابهنجاري کنيد
من به کلّ مردمِ ايران تعلّق داشتم
پس برايم چاله اي مرغوب حفّاري کنيد
بوي گندِ لاشه ام پيچيد در گوشِ فلک
شاعرم، برگِ چغندر نيستم، کاري کنيد
شستشوي مُرده آن هم پيشِ چشمِ ديگران؟
واي اگر با نعشِ من اين گونه رفتاري کنيد
شيخ فضل الله نوري را به دار آويختيد
لااقل از نوريِ شاعر هواداري کنيد
من نمي*خواهم خياباني به نامِ من کنيد
نامِ ما را روي سنگِ قبر حجّاري کنيد
اعتمادِ کاملي دارم به زن، امّا شما
نشنوم با همسرم يک لحظه غم خواري کنيد
از فشارِ قبر مي*ترسم سپيديِ کفن
زرد گردد، رنگِ آن را کاش زنگاري کنيد
مثل سگ مي*ترسم از کنکورِ تشريحيِ مرگ
اي نکير و منکرِ شب کار! عيّاري کنيد
مرگ در راه است، اي دختر پسرهاي جوان!
قبلِ هرگونه تماسي صيغه اي جاري کنيد
با زبانِ خون چکانِ داس عزرائيل گفت:
روح را بايد براي مرگ پرواري کنيد
عرض مان را درز مي*گيريم با اين توصيه:
ملّتِ در صحنه! استکبارآزاري کنيد.


منبع : مجله شعر
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

شرط بندي چهارشنبه دهم مهر 1387 11:40
يك روز خانم مسني با يك كيف پر از پول به يكي از شعب بزرگترين بانك كانادا مراجعه نمود و حسابي با موجودي 1 ميليون دلار افتتاح كرد . سپس به رئيس شعبه گفت به دلايلي مايل است شخصاً مدير عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبيعتاً به خاطر مبلغ هنگفتي كه سپرده گذاري كرده بود ، تقاضاي او مورد پذيرش قرار گرفت . قرار ملاقاتي با مدير عامل بانك براي آن خانم ترتيب داده شد .
پيرزن در روز تعيين شده به ساختمان مركزي بانك رفت و به دفتر مدير عامل راهنمائي شد . مدير عامل به گرمي به او خوشامد گفت و ديري نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پيرامون موضوعات متنوعي شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكي پيرزن رسيد و مدير عامل با كنجكاوي پرسيد راستي اين پول زياد داستانش چيست آيا به تازگي به شما ارث رسيده است . زن در پاسخ گفت خير ، اين پول را با پرداختن به سرگرمي مورد علاقه ام كه همانا شرط بندي است ، پس انداز كرده ام . پيرزن ادامه داد و از آنجائي كه اين كار براي من به عادت بدل شده است ، مايلم از اين فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم داريد !
مرد مدير عامل كه اندامي لاغر و نحيف داشت با شنيدن آن پيشنهاد بي اختيار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسيد مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستيد ، من فردا ساعت 10 صبح با وكيلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندي مان را رسمي كنيم و سپس ببينيم چه كسي برنده است . مرد مدير عامل پذيرفت و از منشي خود خواست تا براي فردا ساعت 10 صبح برنامه اي برايش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردي كه ظاهراً وكيلش بود در محل دفتر مدير عامل حضور يافت .
پيرزن بسيار محترمانه از مرد مدير عامل خواست كرد كه در صورت امكان پيراهن و زير پيراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدير عامل كه مشتاق بود ببيند سرانجام آن جريان به كجا ختم مي شود ، با لبخندي كه بر لب داشت به درخواست پيرزن عمل كرد .
وكيل پيرزن با ديدن آن صحنه عصباني و آشفته حال شد . مرد مدير عامل كه پريشاني او را ديد ، با تعجب از پير زن علت را جويا شد .
پيرزن پاسخ داد من با اين مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاري خواهم كرد تا مدير عامل بزرگترين بانك كانادا در پيش چشمان ما پيراهن و زير پيراهن خود را از تن بيرون كند !
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

ازدواج در ضرب ‌المثل ‌های جهان جمعه بیست و نهم شهریور 1387 22:26

۱-گام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت. (ضرب المثل آلمانی)
٢ - مردی كه به خاطر”پول” زن می گيرد، به نوكری می رود. (ضرب المثل فرانسوی)
۳- لياقت داماد، به قدرت بازوی اوست. (ضرب المثل چينی)
۴- زنی سعادتمند است كه مطيع ”شوهر” باشد. (ضرب المثل يونانی)
٥- زن عاقل با داماد ”بی پول” خوب می سازد. (ضرب المثل انگليسی)
٦- زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسی)
٧- زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. (ضرب المثل آلمانی)
٨ - داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت. (ضرب المثل لهستانی)
٩- دختر عاقل، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٠ -داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای.(ضرب المثل فرانسوی)
١١- دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. (ضرب المثل ايتاليايی)
١٢- در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجانی)
١٣- برا ی يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی. (ضرب المثل چينی)
١٤- تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (ضرب المثل چينی)
١٥- اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. (ضرب المثل اسپانيايی)
١٦- اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركی)
١٧- ازدواج مقدس ترين قراردادها محسوب می شود. (ماری آمپر)
١٨- ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. (ضرب المثل اسپانيايی)
١٩- ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)
٢٠- ازدواج كردن وازدواج نكردن هر دو موجب پشيمانی است. (سقراط)
٢١- ازدواج مثل اجرای يك نقشه جنگی است كه اگر در آن فقط يك اشتباه صورت بگيرد جبرانش غير ممكن خواهد بود. (بورنز)
٢٢- ازدواجی كه به خاطر پول صورت گيرد، برای پول هم از بين می رود. (رولاند)
٢٣- ازدواج هميشه به عشق پايان داده است. (ناپلئون)
٢٤- اگر كسی در انتخاب همسرش دقت نكند، دو نفر را بدبخت كرده است. (محمد حجازی)
٢٥- انتخاب پدر و مادر دست خود انسان نيست، ولی می توانيم مادر شوهر و مادر زنمان را خودمان انتخاب كنيم. (خانم پرل باك)
٢٦- با زنی ازدواج كنيد كه اگر ”مرد” بود، بهترين دوست شما می شد. (بردون)
٢٧- با همسر خود مثل يك كتاب رفتار كنيد و فصل های خسته كننده او را اصلاً نخوانيد. (سونی اسمارت)
٢٨- برای يك زندگی سعادتمندانه، مرد بايد ”كر” باشد و زن ”لال”. (سروانتس)
٢٩- ازدواج بيشتر از رفتن به جنگ”شجاعت”می خواهد. (كريستين)
٣٠- تا يك سال بعد از ازدواج، مرد و زن زشتی های يكديگر را نمی بينند. (اسمايلز)
٣١- پيش از ازدواج چشم هايتان را باز كنيد و بعد از ازدواج آنها را روی هم بگذاريد. (فرانكلين)
٣٢- خانه بدون زن، گورستان است. (بالزاك)
٣٣- تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)
٣٤- ازدواج پيوندی است كه از درختی به درخت ديگر بزنند، اگر خوب گرفت هر دو ”زنده” می شوند و اگر ”بد” شد هر دو می ميرند. (سعيد نفيسی)
٣۵- ازدواج عبارتست از سه هفته آشنايی، سه ماه عاشقی، سه سال جنگ و سی سال تحمل! (تن)
٣٦- شوهر ”مغز” خانه است و زن ”قلب” آن. (سيريوس)
٣٧- عشق، سپيده دم ازدواج است و ازدواج شامگاه عشق. (بالزاك)
٣٨- قبل از ازدواج درباره تربيت اطفال شش نظريه داشتم، اما حالا شش فرزند دارم و دارای هيچ نظريه ای نيستم. (لرد لوچستر)
٣٩- مردانی كه می كوشند زن ها را درك كنند، فقط موفق می شوند با آنها ازدواج كنند. (بن بيكر)
٤٠- با ازدواج، مرد روی گذشته اش خط می كشد و زن روی آينده اش. (سينكالويس)
٤١- خوشحالی های واقعی بعد از ازدواج به دست می آيد. (پاستور)
٤٢- ازدواج كنيد، به هر وسيله ای كه می توانيد. زيرا اگر زن خوبی گيرتان آمد بسيار خوشبخت خواهيد شد و اگر گرفتار يك همسر بد شويد فيلسوف بزرگی می شويد. (سقراط)
٤٣- قبل از رفتن به جنگ يكی دو بار و پيش از رفتن به خواستگاری سه بار برای خودت دعا كن. (يكی از دانشمندان لهستانی)
٤٤- مطيع مرد باشيد تا او شما را بپرستد. (كارول بيكر)
٤٥- من تنها با مردی ازدواج می كنم كه عتيقه شناس باشد تا هر چه پيرتر شدم، برای او عزيزتر باشم. (آگاتا كريستی)
٤٦- هر چه متأهلان بيشتر شوند، جنايت ها كمتر خواهد شد. (ولتر)
٤٧- هيچ چيز غرور مرد را به اندازه ی شادی همسرش بالا نمی برد، چون هميشه آن را مربوط به خودش می داند. (جانسون)
٤٨- زن ترجيح می دهد با مردی ازدواج كند كه زندگی خوبی نداشته باشد، اما نمی تواند مردی را كه شنونده خوبی نيست، تحمل كند. (كينهابارد)
٤٩- اصل و نسب مرد وقتی مشخص می شود كه آنها بر سر مسائل كوچك با هم مشكل پيدا می كنند. (شاو)
٥٠- وقتی برای عروسی ات خيلی هزينه كنی، مهمان هايت را يك شب خوشحال می كنی و خودت را عمری ناراحت ! (روزنامه نگار ايرلندی)
٥١ – هيچ زنی در راه رضای خدا با مرد ازدواج نمی كند. (ضرب المثل اسكاتلندی)
٥٢ – با قرض اگر داماد شدی با خنده خداحافظی كن. (ضرب المثل آلمانی)
٥٣ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره ی آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر)
٥٤ – دوام ازدواج يك قسمت روی محبت است و نُه قسمتش روی گذشت از خطا. (ضرب المثل اسكاتلندی)
٥٥ – ازدواج پديده ای است برای تكامل مرد. (مثل سانسكريت)
٥٦ – زناشويی غصه های خيالی و موهوم را به غصه نقد و موجود تبديل می كند. (ضرب المثل آلمانی)
٥٧ – ازدواج قرارداد دو نفره ای است كه در همه دنيا اعتبار دارد. (مارك تواين)
٥٨ – ازدواج مجموعه ای ازمزه هاست هم تلخی و شوری دارد. هم تندی و ترشی و شيرينی و بی مزگی. (ولتر)
٥٩ – تا ازدواج نكرده ای نمی توانی درباره آن اظهار نظر كنی. (شارل بودلر)

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

اثباتي ساده براي وجود خدا ! پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 23:19
گروه اينترنتي پرشين استار | www.Persian-Star.org
 

 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها درباره موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند.
وقتی به موضوع "خدا " رسیدند. آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. به من بگو، اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا وجود می داشت، نباید درد و رنجی وجود داشته باشد. نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیزها وجود داشته باشد.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض این که از آرایشگاه بیرون آمد، در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده. ظاهرش کثیف و ژولیده بود.

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: می دانی چیست، به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند. آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، من آرایشگرم. من همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه! آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش بلند و اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر جواب داد: نه بابا، آرایشگرها وجود دارند! موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تائید کرد: دقیقاً ! نکته همین است. خدا هم وجود دارد ! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

هفت نصيحت مولانا پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 9:35


 مولانا

  •  گشاده دست باش، جاري باش، كمك كن (مثل رود)
  •  باشفقت و مهربان باش (مثل خورشيد)
  •  اگركسي اشتباه كرد آن رابه پوشان (مثل شب)
  • وقتي عصباني شدي خاموش باش (مثل مرگ)
  •  متواضع باش و كبر نداشته باش (مثل خاك)
  •  بخشش و عفو داشته باش (مثل دريا )
  •  اگر مي‌خواهي ديگران خوب باشند خودت خوب باش (مثل آينه) 

منبع:  http://azhameja4u.blogfa.com/
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

براي عشق سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 1:18
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن ولي غرورت را از دست نده.

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن ولي عاشقانه زندگي كن.

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت باش ولي خوب باش
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

سقراط و جوان جمعه پانزدهم شهریور 1387 17:47

می گویند که جوانی کم شور و شوق نزد سقراط رفت و گفت : ای سقراط بزرگ آمده ام که از خرمن دانش تو خوشه ای برگیرم.

 
 
 
 فیلسوف یونانی جوان را به دریا برد ، او را به درون آب کشانید و سرش را 30 ثانیه زیر آب کرد . وقتی که دست خود را بر داشت تا جوان سر از آب برآورد و نفس بکشد ، سقراط از او خواست که آنچه را خواسته بود تکرار کند.
 
 
 
 جوان نفس زنان گفت : دانش ، ای مرد بزرگ . سقراط دوباره سرش را زیر آب کرد و این بار چند ثاینه بیشتـر . بعد از چند بار تکرار این عمل ، سقراط پرسید : چه می خواهی؟
 
 
 
  جوان که از نفس افتـاده بود به زحمت گفت : هـوا . هـوا مـی خواهم.
 
 
 
سقراط گفت : بسیار خوب ، هر وقت که نیاز به دانش را به قدر نیاز به هوا احساس کردی ، آن را به دست خواهی آورد.
 
 
 
هیچ چیز جای عشق و علاقه را نمی گیرد. شور و شوق یا عشق و علاقه نیروی اراده را بر می انگیزد . اگر چیزی را از ته دل بخواهید نیروی اراده دستیابی به آن را پیدا خواهید کرد.
 
 تنها راه ایجاد چنان خواسته‌هایی تقویت عشق و علاقه است.

منبع: http://mehrx7.blogfa.com/
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

انسان‌هاي حقير، ديگران را حقير مي‌بينند و انسان‌هاي بزرگ، واجد هنر کشف و ديدن بزرگي ديگران هستند.

 انسان موجودي اجتماعي است و همواره در سطوح مختلف با افراد و انسان‌هاي ديگر سر و کار دارد. در نسبت ميان انسان‌ها با هم و انسان و اجتماع، موضوع حق و تکليف جاري است. نحوه نگاه انسان به ديگر انسان‌ها، به نوع نگاه او به خودش برمي‌گردد.

  انساني که حقي براي ديگران قائل نيست و آنها را حقير مي‌شمارد و نکته مثبتي در کسي نمي‌بيند و نمي‌يابد، در واقع جان او حقير است و خود مي‌پندارد که بزرگ است و ديگران کوچک.

اما انسان‌هايي هستند که جان آنها جاذب و کاشف خوبي‌هاست. انگار که در مواجهه با آدميان، با بصيرت ذاتي، به کنه آنها مي‌نگرند و از چاه وجود ديگران آب نيکي مي‌کشند و بدين ترتيب همواره سرچشمه‌هاي خوبي را در جان ديگران به جوشش و تپش وامي‌دارند. تا کسي خود، از کمال و عظمت بهره نبرده باشد نمي‌تواند کمال و عظمت ديگران را ببيند و به آن اعتراف کند و خواستار بروز و ظهور و توسعه آن باشد.

اين ويژگي اخلاقي از ويژگي‌هايي است که در نسبت آدميان با يکديگر قابل تشخيص است. چنين انسان‌هايي، در اين حالت، به مثابه آيينه‌اي هستند که خوبي خود را در تلقي خوبي ديگران بازتاب مي‌دهند. حتي در برخورد با نقاط ضعف ديگران نيز واقع‌بينانه برخورد مي‌کنند و آيينه‌وار، همان را خالصانه و بي‌پيرايه منعکس مي‌کنند.

به عنوان نشانه‌اي براي فهم اين مقوله، مي‌توان ديد که انسان‌هاي حقير با انسان‌هاي بزرگ حشر و نشر ندارند. همواره خود را مناري بلند در بياباني مي‌دانند که تا دور دست‌ها نبايد حضور ديگران مانع ديدن آنها ـ به زعم خود ـ شوند. بزرگان اما، با بزرگان سر و کار دارند، بزرگي ديگران را بزرگي خود مي‌دانند و تير حسد را از خود مي‌رانند و مشام آنها بوي عظمت را در همه جا حس مي‌کند. بدين جهت در انتخاب دوست خود و تيم خود، در جستجوي خوبان و بزرگان و کريمان مي‌روند و بزرگي خود را در حقارت ديگران يا حقير شمردن ديگران نمي‌جويند. 

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

پاره آجر دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387 14:26

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد . مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند..پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند. پسرك گفت:\"اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. \"براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم \".مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ... در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند! خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند. اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

 

منبع: http://mehrx7.blogfa.com/

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

روستايي گربه فروش (حکایت) شنبه بیست و ششم مرداد 1387 23:44

عتيقه فروشي در روستايي به منزل رعيتي ساده وارد شد ، ديد تغار(ظرف) نفيس قديمي دارد که در گوشه اي افتاده و گربه اي از آن آب مي خورد . ديد اگر قيمت تغار را بپرسد ، دهاتي ملتفت مطلب گرديده ، قيمت گراني بر آن مي نهد ، لذا گفت : عمو جان ! چه گربه قشنگي داري آيا حاضري آن را به من بفروشي ؟
دهاتي با قيافه اي که حاکي از صداقتش بود پرسيد : چند مي خري ؟ گفت يک درهم. دهاتي گربه را گرفته و به دست عتيقه فروش داد وبا کمال سادگي گفت : خيرش را ببيني.
عتيقه فروش پيش از آنکه از خانه روستايي خارج شود ، نگاهي به تغار کذايي کرد و مشغول خواندن خطوط و ديدن نقاشي اطراف آن شد ، در اين حال با خونسردي گفت : عمو جان ! اين گربه ممکن است در راه تشنه اش بشود ، خوب است من اين تغار را هم با خودم ببرم ، قيمتش را هم حاضرم بپردازم.
دهاتي رو به جانب عتيقه فروش کرد وگفت : قربان ! من به اين وسيله تا به حال پنج عدد گربه فروخته ام !
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

نسخه 1: شرکت مجبور شده اين نسخه را ارائه دهد، چون برنامه‌نويس‌ها از ادامه کار خسته شده و بازارياب‌ها هم زير فشار مشتري‌ها داشتند سکته مي‌زدند.

نسخه 1. 1: ايرادهاي اساسي نسخه قبل که مانع از اجراي برنامه مي‌شد، مرتفع گشته‌اند.

نسخه 2. 1: در اثر رفع اشکالات و ايرادهايي که در نسخه 101 صورت گرفته بود، ايرادهاي جديدي به نرم افزار اضافه شده بود که در اين نسخه همگي شناسايي و رفع شده‌اند.

نسخه 2: بالاخره شرکت توليد کننده نرم افزار، موفق شد محصولي را که از اول برنامه ريزي کرده بود، توليد کند و به بازار ارائه دهد. البته اين محصول با خواسته‌ها و نيازهاي اوليه مشتري هنوز فاصله دارد.

نسخه 1. 2: از آنجائيکه نسخه 2 نسبت به نسخه قبلي تغييرات زيادي داشته، عيوب زيادي هم به برنامه اضافه شده بود که در اين نسخه همگي رفع شدند. در ضمن با توجه به تجارب قبلي، برنامه کاملاً تست شده و هر گونه ايراد کشف شده رفع شده است.

نسخه 2. 2: شرکت سازنده يکي دو تا از خطاها را که در نسخه پيشين از قلم انداخته بود را رفع کرد. اين يکي دو خطا عملکرد کل نرم افزار را مختل مي‌کرد!

نسخه 3. 2: يکي از عيوبي که از نسخه يک در نرم افزار وجود داشته کشف و رفع شد. اين عيب بطرز مرموزي تاکنون خود را پنهان ساخته بود!

نسخه 3: بالاخره محصولي که مشتري از اول انتظارش را داشت توليد و وارد بازار شد.

نسخه 1. 3: باز هم بخاطر تغييرات عمده در نرم افزار، ايرادهايي بوجود آمده بودند که همگي رفع شدند.

نسخه 4: امکانات جديدي به برنامه اضافه شده ولي بدليل سنگين‌تر و کندتر شدن اجراي نرم افزار، مشتري‌ها بايد هم مقدار حافظه رم خود را زيادتر کنند و هم cpu را ارتقاء دهند.

منبع: کتاب شوخي‌هاي کامپيوتري
منبع:http://mehrx7.blogfa.com   /
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

7% چهارشنبه هشتم خرداد 1387 9:16
یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد !

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند.
به نظر قحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت:
"تو جهنم را دیدی!"


آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"

خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟
اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"



تخمین زده شده که 93% از مردم این لينك را برای دیگران ارسال نخواهند کرد. ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این لينك را با تیتر "7%" ارسال کنید
من جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما تقسیم کنم

منبع

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

سیاه و سفید سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 23:4

مامان خيلي آروم بابارو بلند مي‌كنه و ليوان آبو مي‌ده دستش، بابا دست‌هاش مي‌لرزه، اول قرصشو مي‌خوره بعد آروم آبو مي‌خوره، دست‌هاي بابا لاغر و درازه، زير چشماشم سياهه، سياهه... همش
خس خس مي‌كنه، زوركي نفس مي‌كشه انگار يه چيزي تو گلوش گير كرده گاهي وقت‌ها فكر مي‌كنم مي‌خواد خفه بشه، نه دوست ندارم خفه بشه... دوباره سرفه مي‌كنه ليوان از دستش مي‌افته رو زمين، از صداي شكستنش دلم مي‌ريزه، همش سرفه مي‌كنه.

 كاش هر چي تو گلوش گير كرده بياد بيرون، وقتي بابا اين جوري سرفه مي‌كنه صورتش سياه مي‌شه، مامان يه چيزي مي‌گيره رو دهن بابا نمي‌دونم چيه، ولي با لوله به يك كپسول گنده چسبيده، حالا دست‌هاي مامان هم مي‌لرزه...مي‌دوم تو اتاقم، درو هم مي‌بندم تا صداي سرفه بابا نياد... .

يه عروسك دارم سرش  مو نداره  مثل بابا، اونو مي‌خوابونم رو تخت مثل بابا بعد مي‌برمش دكتر مثل بابا، يه آمپول بهش مي‌زنم، حتما خوب مي‌شه. اگه بابام آمپول بزنه از اون آمپول‌ گنده‌ها حتما خوب خوب مي‌شه... درو كه باز مي‌كنم ديگه صداي سرفه بابا نمي‌ياد، يواش مي‌يام بيرون بابا رو تختش خوابيده، تندي مي‌يام تو اتاق مامان. داره نماز مي‌خونه، نه ديگه نمازشو تموم كرده، نشسته و دستاشو بلند كرده و دعا مي‌خونه، مي‌دوم و مي‌پرم تو بغلش، محكم فشارم مي‌ده، دو سه تا ماچ از لپم مي‌كنه، صورتم خيس مي‌شه، ازش مي‌پرسم چرا صورتت خيسه زود صورتشو پاك مي‌كنه و مي‌گه: ماماني وضو گرفتم يادم رفت صورتمو خشك كنم، چشماش قرمزه و پف كرده، فكر مي‌كنم تو دلم سوزن مي‌زنن، خيلي دلم مي‌سوزه، گاهي وقت‌ها مثل الان منم يه چيزي تو گلوم گير مي‌كنه، ديگه نمي‌تونم حرف بزنم حتما منم مثل بابام شدم... مامان دوباره ماچم مي‌كنه و مي‌گه: سايه نمي‌خواي كارتون نگاه كني؟... سرمو مي‌برم بالا و مي‌گم: نه... مامان مي‌گه: چرا عزيزم، برنامه كودك داره ها...
من مي‌گم، تلويزيونمون خرابه كارتونش رنگي نيست... مامان نازم مي‌كنه و مي‌گه: آخ يادم رفت بدم درستش كنن، حالا اين دفعه برو نگاه كن قول مي‌دم فردا بدم درستش كنن... دوباره ماچم مي‌كنه... زود بلند مي‌شم و مي‌دوم تلويزيونو روشن مي‌كنم، آخ جون كارتون داره ولي حيف كه سياه و سفيده... .

تا زنگ زدن مي‌دوم درو باز مي‌كنم، خاله شهين مي‌پره و بغلم مي‌كنه خيلي دوستش دارم. مي‌خواد منو ببره خونشون. آخ جون اون وقت مي‌تونم با ارژنگ و ارغوان بازي كنم. واي چقدر خاله خوشگل شده، هميشه موهاش رنگيه، يه بار طلايي، يه بار قهوه‌اي، اين دفعه هم يه كمي موهاش قرمز شده، كاش موهاي مامانم رنگي بود. هميشه موهاش سياه و سفيده. تازه بيشترشم سفيده. دوست دارم موهاي مامان رنگي بشه، ولي مامانم مي‌گه بابات دوست نداره... .

مامان لباس‌هامو عوض مي‌كنه، صورتمو مي‌بوسه و مي‌گه؛ خونه خاله شيطوني نكني ها... .

من و ارژنگ و ارغوان چشم گيرك بازي مي‌كنيم كه يكدفعه شوهر خاله شهين مي‌ياد تو و صداي آقا شيره‌رو درمي‌ياره و مي‌گه: الان مي‌خورمتون، هر 3 تامون جيغ مي‌زنيم و از خوشحالي مي‌پريم بغلش،
3 تا چيپس گنده واسمون خريده، از بس كه دوستش دارم بهش مي‌گم عمو رشيد، يه دسته گل خوشگل هم خريده واسه خاله شهين، گل‌ها هم مثل خودش مي‌خنديدن... عمو رشيد يكي يكي مارو بغل مي‌كنه و مي‌ندازه بالا، ديوارها دورسرم مي‌چرخن، خيلي كيف داره، هر 3 تا مون جيغ مي‌كشيم و مي‌خنديم. ما قلقلكش مي‌ديم و اون مي‌خنده. از بس خنديد صورتش گلي شد... دست‌هاي عمو رشيد خيلي گنده‌اس، مي‌تونه من و ارژنگ و ارغوان‌رو با هم بغل كنه و بچرخونه، ما هم مي‌خنديديم و موهاي فرفريشو بهم مي‌زنيم... خاله آلبوم عكس‌هاشو مي‌ياره كه نگاه كنيم، عكس‌هاي ارژنگ و ارغوان، عكس‌هاي عمو، خاله، جوونياش، بچه‌گياش... يه جا مامان و خاله همديگر رو بغل كردن. خاله بهم مي‌گه: اين مامانه، اينم منم... اينجا چقدر مامان خوشگل شده. از خاله هم خوشگل‌تره. موهاشو گيس كرده لباشم قرمز كرده، من نديدم مامان لباش قرمز باشه... .

خاله عكس بابا و عمو رشيد رو نشونم مي‌ده، اينجا بابا داره مي‌خنده، سرش مو داره، موهاي قشنگ، دست‌هاي بزرگ، يك تفنگ سياه دستشه به عمو مي‌گم: عمو اين تفنگ‌ها بزرگن؟ ... عمو دست‌هاشو از هم باز مي‌كنه و با خنده مي‌گه: آره عمو به اين بزرگي، بعدشم خيلي سنگينه هر كسي نمي‌تونه بلندش كنه... به بابا نگاه مي‌كنم.
قدش از عمو هم بلندتره. چه زوري داشته لباس‌هاشون مثل همه... به عمو مي‌گم: بابام از اين عكس‌ها داره؟... عمو نگاهي به خاله مي‌كنه و مي‌گه: آره سايه جان، حتما داره... اين دفعه به مامان بگو آلبوم عكس‌ها رو نشونت بده... بازم به بابا نگاه مي‌كنم، دلم برايش تنگ مي‌شه، انگار يه چيزي دلمو فشار مي‌ده... اين دفعه اگه بابا سرفه كرد، ليوان از دستش افتاد، اگه بهم نخنديد نمي‌رم تو اتاقم. همونجا پيشش مي‌مونم... .

صبح از همه زودتر بيدار مي‌شم. تا با خاله مي‌رسيم خونمون تندي مي‌دوم تو اتاق بابا، مامان كنار تخت وايستاده، چشماش از ديروزم قرمزتره. بابا رو تختش نيست قاب عكس بزرگ بابا رو تخته كه يك تفنگ سياه تو دستشه. بابا داره بهم مي‌خنده.


منبع  : روزنامه جام جم    ضمیمه چاردیواری     تاریخ  ۱۳۸۷/۲/۱۷  

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

روشهای بخاطر سپردن اسامی افراد دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 8:47

حافظه

 توانایی به خاطر سپردن نامها، ویژگی بسیار ارزشمندی است که هم در زندگی کاری و هم زندگی اجتماعی بسیار مفید می باشد. این توانایی به شما کمک میکند با افراد جدید، سریع ارتباط خوب برقرار کنید و از آنجا که خیلی از شرکت ها ارزش زیادی برای مهارت های رابطه ای و میان فردی قائلند، این ویژگی می تواند تاثیر بسیار خوبی بر کارفرمای شما داشته باشد.

تکنیک های زیر به شما کمک می کند اسم هر کس را که ملاقات می کنید، به خاطر بسپارید.

1. علاقه نشان دهید: خیلی از ما حتی وقتی طرف مقابل را به ما معرفی می کنند، توجهی به اسم او نمی کنیم و همه حواسمان به خودمان است. پس اولین قدم برای به خاطر سپردن یک اسم این است که وقتی فرد به شما معرفی می شود، توجه و علاقه نشان دهید.

2. بررسی کنید: وقتی فرد به شما معرفی می شود، همان موقع مشخص کنید که دوست دارد به چه نام خوانده شود. مثلاً در یک کنفرانس یا سمینار، ممکن است نام اشتباهاً چاپ شده باشد یا ممکن است فرد بخواهد نام او را رسمی تر یا غیررسمی تر صدا کنید.

یا ممکن است کسی شما را به هم معرفی کرده باشد که طرف مقابلتان را خوب نمی شناخته است. وقتی خودتان از او بپرسید که دوست دارد به چه نامی خوانده شود، هم اسم او در ذهنتان تکرار خواهد شد و هم خاطرتان جمع می شود که از اسمی استفاده خواهید کرد که خوشایندشان باشد.

3. تصور کنید روی پیشانیشان حک شده است: فرانکلین روزولت همه کارکنانش را متعجب کرده بود که نام تقریباً تمام آنها را از بر بود. راز این کارش در چه بود؟ او سعی می کرد پیش خود تصور کند که اسم فرد روی پیشانی او حک شده است. این تکنیکی بسیار قدرتمند است که تجسم کنید نام فرد با رنگ ماژیک دلخواهتان روی پیشانی او نوشته شده است.

4. نوشتن آن نام را تجسم کنید: برای پیش بردن قدم سوم، متخصصین برنامه ریزی زبانشناسی وابسته به اعصاب عقیده دارند که وقتی پیش خود تجسم می کنید که نوشتن اسم فرد مقابلتان به چه صورت می تواند باشد و آن را با نوک انگشتتان در هوا بنویسید، در به خاطرسپاری آن به شما کمک می کند.

5. از هم پیوند های آن اسم استفاده کنید: می توانید اسم طرف مقابلتان را با یا تصویر آشنا یا یک فرد معروف ارتباط دهید. مثلاً اگر اسم خانمی ژاکلین است، او را به شکل ژاکلین کندی در یک لباس صورتی و کلاه تجسم کنید. اگر اسم مردی آرنولد است، فیلم ترمیناتور یا هیکل یک بدنساز و پرورش اندامی را به ذهن بسپارید.

6. بارها از آن استفاده کنید: سعی کنید نام فرد را سه تا چهار مرتبه طی گفتگویتان تکرار کنید. اول وقتی تازه با هم آشنا می شوید، بعد وقتی سوالی از او می پرسید، و در زمان خداحافظی و غیره.

7. آن نام را در فایل "ارتباطات جدید" ذخیره کنید: خوب است که نام فردی که با او ملاقات کرده اید، و محل و اطلاعات مربوط به آن ملاقات را در جایی ذخیره و یادداشت کنید. هر از گاهی نگاهی به این اسامی بیندازید، مخصوصاً وقتی می خواهید در کنفرانسی یا جلسه ای شرکت کنید که چند نمونه از آن افراد در آن شرکت دارند.

بااستفاده از این تکنیک ها قدرت به خاطر سپاردن اسامی در شما تقویت می شود اما همیشه این امکان وجود دارد که این اسم ناگهان از ذهنتان بیرون رود و فراموشش کنید. اگر خواستید با شخصی ملاقات کنید که قبلاً یکبار ملاقات کرده باشید و نامش را می دانستید، اما نتوانستید نام او را به خاطر بیاورید، دو انتخاب پیش روی شماست:

  • اول اینکه با آغوش باز با او روبه رو شوید و با خیره شدن به چشمانش بگویید، "از ملاقات دوباره با شما خیلی خوشوقتم" و بعد اسم او را از کس دیگری یا لیست اسامی میهمانان پیدا کنید.
  • و یا کمی صادقانه تر برخورد کنید، یعنی با همان گرمی از او استقبال کنید اما بگویید، "من خیلی خوب شما را به خاطر می آورم اما متاسفانه نامتان را فراموش کرده ام..."

منبع سایت مردمان

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

حکایت اب و سنگ جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 17:55

صبر

 دو قطره آب اگر کنار هم قرار بگیرند چه می کنند؟

آن ها تصویر قطره دیگر را در خود دیده و به هم می پیوندند و یک قطره بزرگ تر تشکیل می دهند..

اگر چند سنگ به هم نزدیک شوند چه می شود؟

آن ها هیچ گاه با هم یکی نمی شوند.شاید تصویر سنگ دیگر را تا حدودی در خود ببینید!

هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم فهم دیگران برایمان مشکل تر و در نتجیه احتمال بزرگ تر شدمان نیز کاهش می یابد.

مهارت هایی که به ما در جهت آرامش، بزرگوارتر و اجتماعی تر شدن کمک خواهد کرد را به یاد داشته باشیم:

  •  نرمی
  • بخشش
  • مدارا
  •  پشتکار

حال چه چیزی سخت تر و مقام تر است. آب یا سنگ؟

  اگر سنگی از کوه سرازیر شود و به مانعی برخورد کند چه می کند؟

اگر مانع کوچک باشد از روی آن عبور می کند.

اگر متوسط باشد آن را درهم می شکند.

اگر بزرگ تر باشد پشت آن می ایستد تا تقدیر بعدی چه باشد.

 اما آب چه می کند؟

ابتدا سعی می کند مانع را با خود همراه کند.

اگر نتوانست آن گاه بدون دردسربه دنبال فرار از کوچک ترین روزنه می گردد.

و اگر نتوانست صبر می کند تا به اندازه کافی قوی شود آن گاه یا از روی مانع عبور می کند و یا مانع را درهم می شکند.

آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوج تر و مصمم تر است.

سنگ، پشت اولین مانع جدی می ایستد ولی آب راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی باید معنای واقعی سرسختی و استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت جست و جو کرد.

گاهی لازم است کوتاه بیاییم و گاهی نگاهمان را به سمت دیگری بدوزیم.

صبور باید بود و مصصم.

منبع

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

معنای واقعی آرامش جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 16:59

اندیشمندی جایزه بزرگی برای فردی گذاشت که بتواند به بهترین شکل آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود را برای وی فرستادند. آن تابلو ها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ف رنگین کمان در آسمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.

مرد دانا تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.

اولی ،تصویر دریاچه آرامی بود که کوه های عظیم و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند ،در گوشه چپ دریاچه ، خانه کوچکی قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دودکش ان بلند شده بود و نشان می داد شام گرمی آماده است.

تصویر دوم کوه ها  را نمایش می داد ، اما کوهها را نمایش می داد اما کوه های ناهموار بود و قله ها تیز و دندانه ای بود. آسمان بالای کوه ها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن بارش تگرگ وباران و سیل آسا بود. این تابلو اصلا با تابلوهای دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند همهاهنگی نداشت. اما وقتی فردی با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در بریدگی صخره ای شوم جوجه پرنده ای را می دید. آنجا در میان غرش وحشی طوفان ، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود. فرد اندیشمند اطرافیان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر آرامش ف تابلوی دوم است و چنین توضیح داد:

آرامش چیزی نیست که در مکانی بی سروصدا ، بی مشکل ، بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت آرامش در قلب ما حفظ شود. این تنها معنای حقیقی آرامش است

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

تا به حال به اين موضوع انديشيده‌اي که تا چه اندازه ما مي‌توانيم مبهوت يک شگفتي شويم؟ تا چه اندازه مي‌توانيم احساسي از جنس شکوه‌مندي را احساس کنيم و آگاهي‌مان را از کف ندهيم؟ با من هم عقيده هستيد که هرگاه چنين احساسي را داريم به طرز عجيبي دوست داريم آن لحظه ابدي شود؟

احساس ابدی

خانم زهرا عرب در وبلاگ اندیشه کن نوشته است : 

وقتي بيشتر مي‌انديشم؛ به نظرم مي‌آيد درست‌تر آن است که بگوييم :" دوست دارم اين احساس ِ من، در من، به صورت ابدي جريان يابد." برانگيزاننده اين احساس عميق شايد چيزهاي ساده‌اي در زندگي‌ام بوده‌اند. رفتن به طبيعت، ديدن يک تابلوي نقاشي، خواندن يک توصيف زيبا يا شايد ارتباط با يک هم نوع که به واسطه نسبتي که با او برقرار مي‌کني؛ احساسي را تجربه کني که همراه با احترام، همدردي، دوستي و عشق باشد و حتي با انجام کارهايي بسيار ساده پديده آمده باشد؛ خيلي ساده.

احساس من اين است که در چنين لحظاتي آزاد شده‌ام و در واقع پيچيدگي ماجرا هم آنجاست که مي‌دانم آزاد شده‌ام ولي نمي‌دانم از چه چيزي. فقط مي‌دانم آزاد شده‌ام. بايد دچار چنين لحظاتي بشوي تا بفهمي که به طور باور نکردني ـ ملتمسانه ـ دوست داري آن لحظه يا آن احساس ابدي بشود... و وقتي آگاهي‌ات به تو مي‌گويد که "خيال خاميست"، تو غرولند کنان در دل نجوا مي‌کني که کاش دوباره و باز دوباره تکرار شود.

جبران خليل جبران مي‌گويد: "زيبايي انسان را شيفته مي‌کند. اما زيبايي بزرگتر، انسان را را آزاد مي‌کند، حتي از خودش"...

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

تبليغات ايرانسل : با صداي رسا بخونيدش پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 15:0
شونصدمین جشنواره ایرانسل در قلی آباد خرمن دشت. از 1 فروردین لغایت 29 اسفند هر سال ، با خرید هر سیم کارت ایرانسل هفتاد سیم کارت اعتباری جایزه بگیرید. همه روزه از ساعت 1 نصف شب تا 2 ظهر و از 2 ظهر تا 1 نصف شب. شما می توانید با پرداخت سالیانه مفت هزار ریال از کلیه خدمات ایرانسل برخوردار شوید.
- یک بار دیگر، هزارمین جشنواره ایرانسل به مناسبت روز کفتر برگزار می شود. از علاقه مندان به خرید سیم کارت و جمع کردن سیم کارت های خود در کلکسیون دعوت می شود، تا با خرید هر سیم کارت ایرانسل بی نهایت سیم کارت اعتباری ایرانسل در یافت کنند. نگران نباشید ما با استفاده از چند دستگاه کامیون و 10 تن سیم کارت های جایزه را در حیاط خانه تان خالی خواهیم کرد.
- ایرانسل هدیه می دهد . از کی تا حالا ؟ از وقتی ایرانسل اومده. بزرگترین جشنواره ایرانسل در قاره آفریقا. بدون خرید هیچ گونه سیم کارت جایزه بگیرید. ایرانسل بگیرید. ایرانسل جایزه می دهد. ایرانسل هدیه می دهد.
- سیم کارت ویژه ایرانسل به مناسبت روز بزرگداشت مقام گورخر خال خالی، عرضه شد. با جایزه گرفتن ده سیم کارت ایرانسل نهصد و پنجاه و هشت سیم کارت ویژه دیگر ایرانسل جایزه بگیرید. سیم کارت های ما را می توانید از آدامس فروش ها، دست فروش ها، و گل فروش های سر چهار راه تهیه کنید.
- با خرید هر سیم کارت ایرانسل شصت دستگاه تلویزیون رنگی، پنجاه خودروی پژو 206 ، 900 فقره وام ازدواج، و هزاران هزار سیم کارت اعتباری دیگر جایزه ببرید.
- سیم کارت یک بار مصرف و بهداشتی ایرانسل به بازار آمد. این سیم کارت ها را بعد از هر بار استفاده بشکنید و دور بریزید. و سیم کارت دیگری با میلیونها جایزه ارزنده و نفیس دیگر جایزه بگیرید.
استخر سیم کارت ایرانسل افتتاح شد. شما می توانید در این استخر که از سیم کارت پر شده است، شنا کنید و به از هر کجا به کجای ایران فقط دقیقه ای هفتصد میلیون تومان تماس بگیرید.
- و باز هم شما می توانید شماره دلخواه خود را انتخاب کنید...

- مهلت جشنواره تمدید شد...
- جون مادراتون بیاین هدیه بگیرید..
- تو رو خدا جایزه بگیرید...
و سرانجام ایرانسل به عنوان نیکوکارترین خط موبایل لقب نیکیسل را گرفت. چندی بعد این شرکت به دلیل تولید بیش از حد سیم کارت در شرکت خفه شد و ترکید، و سراسر جهان باران سیم کارت بر سر مردم نازل شد!
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

دست از جستجوی تایید دیگران بردارید ! سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 17:4
يکي از عقايد متداول بين اکثر مردم اين است که، اگر بقيه آدم‌ها تاييدتان نکنند، شما فردي بي ارزش هستيد

ایا من با ارزشم

 يکي از بزرگترين موانع براي افرادي که مي خواهند اعتماد به نفسشان را بالا ببرند، نياز مبرم آن‌ها به تاييد و تصديق ديگران است. آن‌ها احساس مي کنند اگر کسي به آن‌ها نگويد که چه کار محشري انجام داده اند يا چقدر عالي بوده اند، حتماً به اندازه ي کافي خوب نبوده اند. آن‌ها به خودشان ايمان ندارند و نياز دارند که کسي را پيدا کنند که آن‌ها را باور داشته و تاييدشان کند..

مشکل اينجاست که وقتي به خودتان اعتماد داشته باشيد، ديگر مهم نخواهد بود که بقيه در مورد شما چه نظري دارند و چه مي گويند، چون مهمترين فرد خودتان هستيد.

شما دائماً دنبال افراد بيشتر و بيشتري هستيد که بگويند با ارزشيد..اين جست‌وجو آنقدر ادامه پيدا مي کند تا کسي را پيدا مي کنيد که دقيقاً نظر خودتان را در مورد شما داشته باشد؛ يعني اعتقاد داشته باشد که شما فردي کاملاً شکست خورده و ناتوان هستيد. بعد از اين حتي اگر يک ميليون انسان هم شما را تاييد کرده باشند، ديگر برايتان مهم نخواهد بود و فقط آن اظهار نظر منفي در ذهنتان خواهد ماند.

همه چيز در خودتان است. تاييدي که به آن نياز داريد بايد از جانب خودتان باشد و اين فقط زماني ميسر خواهد شد که دست از جست‌وجوي تاييد ديگران برداريد و براي خوب کردن خودتان زمان بگذاريد.

گاهي فقط هوشياري از اعمال خودتان بهترين درمان براي شما خواهد بود. پس براي خودتان زمان گذاشته و و به بررسي احساساتتان بپردازيد و ببينيد که چرا و از کجا آمده اند. وقتي اين کار را انجام داديد، ديگر براي آن احساس خاص، نيازي به تاييد ديگران نخواهيد داشت.

اعتماد به نفس

آن لحظه اي که ناگهان متوجه مي شويد ديگر نيازي به تاييد ديگران نداريد برايتان غيرقابل باور خواهد بود. آرامشي غيرمنتظره در وجودتان ايجاد مي شود که آن را سراسر لذت مي کند. مثل اين مي ماند که ناگهان از يک کابوس بيدار شده ايد و الان آزاديد که فقط خودتان باشيد..کل زندگيتان يکباره تغيير خواهد کرد و مي بينيد که براي اولين بار در زندگيتان حس "راضي" و "خوشحال" بودن را درک مي کنيد.

منبع پایگاه اطلاع رسانی افاق

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

 

 

خود باوری

يک روز وقتى کارمندان به اداره رسيدند، اطلاعيه بزرگى را در تابلوى اعلانات ديدند که روى آن نوشته شده بود: «ديروز فردى که مانع پيشرفت شما در اين اداره بود، درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشييع جنازه که ساعت ‌١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود، دعوت مى‌کنيم.» 

 در ابتدا، همه از دريافت خبر مرگ يکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند، امّا پس از مدتى، کنجکاو شدند که بدانند کسى که مانع پيشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است.

اين کنجکاوى، تقريباً تمام کارمندان را ساعت‌١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعيت زياد مى‌شد، هيجان هم بالا مى‌رفت. همه پيش خود فکر مى‌کردند: «اين فرد چه کسى بود که مانع پيشرفت ما در اداره بود؟.به هر حال خوب شد که مرد.

کارمندان در صفى قرار گرفتند و يکى يکى نزديک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند، ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد.

آينه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصوير خود را مى‌ديد. نوشته‌اى نيز بدين مضمون در کنار آينه بود: «تنها يک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نيست جز خود شما. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد زندگى‌تان را متحوّل کنيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد بر روى شادى‌ها، تصورات و.موفقيت‌هايتان اثر گذار باشيد. شما تنها کسى هستيد که مى‌توانيد به خودتان کمک کنيد.

زندگى شما وقتى که رييستان، دوستانتان، والدين‌تان، شريک زندگى‌تان يا محل کارتان تغيير مى‌کند، دستخوش تغيير نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغيير مى‌کند که شما تغيير کنيد، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذاريد و باور کنيد که شما تنها کسى هستيد که مسئول زندگى خودتان مى‌باشيد.

مهم‌ترين رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانيد داشته باشيد، رابطه با خودتان است.

خودتان را امتحان کنيد. مواظب خودتان باشيد. از مشکلات، غيرممکن‌ها و چيزهاى از دست داده نهراسيد. خودتان و واقعيت‌هاى زندگى خودتان را بسازيد.

دنيا مثل آينه است. انعکاس افکارى که فرد قوياً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

منبع مدیریت تحول  

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

تلفظ نام مقدس خدا در زبان های مختلف مردم دنیا چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387 8:17
به زبان فارسي = ايزد
به زبان فرانسه = دي يو
به زبان لاتين = reouse
به زبان آشوري = آرات
به زبان هلندي = اگور
به زبان سانسكريت = ديوا
به زبان مصر قديم = آتون
به زبان سرياني = ايلو
به زبان آلماني = گوت (به تشديد ت)
به زبان عربي = الله
به زبان عبري = يهوه
به زبان يوناني = teouse
به زبان دانماركي = گوره
به زبان اسپانيايي = دي يوس
به زبان اينكا = يايا
به زبان كلداني = نابو
نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

از کوزه،همان برون تراود که در اوست سه شنبه بیستم فروردین 1387 8:47

آب

سرنوشت انسان، ارتباط مستقيمي به نگاه او در مسائل اطرافش دارد که همواره در حال تغيير مي‌باشد و قابليت‌هاي هر فرد، به طرز تفکر و باورهاي دروني او مرتبط مي‌شود.

انسان‌هاي موفق، از درون ، افراد پيروز و سعادتمندي مي‌باشند، زيرا آنان قبل از بروز موفقيت در عالم بيرون، اين موفقيت و پيروزي را در اعماق وجودشان کسب نموده و بر مبناي آن، به خلق پيروزي‌هاي بيشتر مي‌پردازند.

 

 هر پيروزي، مقدمه‌ي پيروزي بزرگ‌تري در آينده‌ي نزديک مي‌باشد؛ پس مي‌بايست انسان، همواره خود را از درون تقويت نموده و با کسب باورهاي مثبت و اعتماد به نفسي قوي، سرنوشتي زيبا را رقم زند و به انتظار زيبايي‌هاي بيشتري در مسير زندگي بنشيند. هر فردي براي ارتقاي شخصيت اجتماعي خود و کسب محبوبيت و مطلوبيت اجتماعي خويش تلاش مي‌نمايد و راز محبوبيت و مطلوبيت اجتماعي را در کوچه پس کوچه‌هاي مسير زندگي جست‌وجو مي‌نمايد؛ اما فقط يک نکته‌ي عميق، در اين موضوع وجود دارد و آن، اين است که: «از کوزه‌ همان برون‌ تراود که در اوست»

 

به هر ميزان که خانه‌ي دل ما، آراسته به صف‌ها و ويژگي‌هاي مثبت و پر انرژي باشد، بازتاب بيروني شخصيت‌ ما نيز، به همان اندازه داراي مطلوبيت و محبوبيت خواهد بود.

اکنون، چه کنيم تا در صحنه‌ي اجتماع، زندگي و محيط کار، داراي شخصيت مطلوب و دلنشيني باشيم و بتوانيم در سايه‌ي اين مطلوبيت به هدف‌هاي متعالي خود برسيم و خانه‌ي دل خويش را پر از نور و زيبايي نماييم؟

 

1) شناسايي باورهاي مثبت و منفي:

مقدمه‌ي کسب شخصيت اجتماعي مطلوب، بررسي و ارزيابي باورهاي مثبت و منفي درون خودمان است؛ پس مي‌بايست دست به کار شويم؛ در خلوتي نشسته، قلم و کاغذي برداشته و در جدولي که داراي دو ستون با نام‌هاي «باورهاي مثبت» و «باورهاي منفي» مي‌باشد، به شناسايي اين باورها بپردازيم و پس از شناخت، براي تقويت آنها، فکر کنيم و ببينيم چگونه مي‌توانيم باورهايي را که سال‌ها پيش با آنها بزرگ شده‌ايم، ولي ممکن است اکنون هم‌چون سدي بزرگ، در مقابل ما باشند، تغيير دهيم و در نقطه‌ي مقابل، باورهايي را براي خود ايجاد نماييم که ساعت ما را در رسيدن به هدف‌هاي متعالي و زيباي زندگي، تسريع نمايد.

 

2) تصويرسازي مثبت:

انسان‌هاي فرهيخته و انديشمند، همواره داراي روياها و تصويرهاي زيبايي از آينده‌ي خود بوده و تلاش مي‌کنند تا اين تصويرها و روياهاي دلنشين را به فکري خلاق تبديل نموده و در عرصه‌ي زندگي جاري نمايند.

 

تصويرسازي، از تکنيک‌هاي بسيار اساسي و مهم موفقيت يک انسان جوياي سعادت مي‌باشد. افرادي که داراي شخصيت متعالي و ارزشمندي در جامعه هستند، به‌طور معمول، داراي قدرت تصويرسازي بالايي مي‌باشند و اين قابليت، به‌طور کامل، اکتسابي است و هر کس بخواهد، با تمرين‌هاي مکرر، مي‌تواند اين هنر بزرگ را کسب نمايد. پس، از امروز با يک تصوير مثبت از آينده‌ي خود، هر روزمان را آغاز کرده و براي رسيدن به آينده‌اي مطلوب، تلاش کنيم.
 

3) نظام ارزشي منسجم:

فکرهاي بزرگ، داراي پشتوانه‌هاي بزرگ مي‌باشند و هر انسان بزرگي، داراي تکيه‌گاه محکمي به نام نظام و چارچوب ارزشي خود است. به هر ميزان که اين چارچوب، داراي ارزش‌ها و ويژگي‌هاي شفاف و روشني باشد، به همان اندازه، آن فرد در دست‌يابي به آن ارزش‌هاي متعالي و دوري از ناهنجاري‌هاي رفتاري و اخلاقي، موفق خواهد بود. شخصيت اجتماعي افراد، ارتباط تنگاتنگي با نظام‌ ارزشي آنان دارد. هر چه قدر براي پايبندي به اين نظام مقيد باشيم، به همان ميزان افراد جامعه، ما را مورد تاييد قرار مي‌دهند و کلام و بيان ما را مي‌پذيرند؛ پس برخورداري از يک نظام ارزشي منسجم، از شرط‌هاي لازم يک شخصيت مطلوب و هم‌چنين محبوبيت اجتماعي است و مي‌بايست اين نظام ارزشي، داراي يک ريشه‌ي اعتقادي و معنوي محکم و آسماني باشد.

 

4) مراقبه:

توجه لحظه به لحظه به خويشتن، انسان را رشد داده و تکامل و سعادت يک فرد جوياي کمال را مهيا مي‌سازد. اگر به‌دنبال موفقيت اجتماعي و فردي هستيم، مي‌بايست در هر لحظه از خود سوال کنيم که «آيا در اين لحظه، من از عمرم به بهترين وجه استفاده مي‌کنم؟»

 «آيا اکنون مي‌توانم قابليت‌ها و توانايي‌هاي خود را ارتقا دهم؟»

 با اين مراقبه و حساسيت، زمان را در اختيار خود قرار داده و مي‌توانيم با مديريت زمان، به هدف‌هاي متعالي خود در اجتماع و زندگي برسيم و با اراده‌اي قوي، زمينه‌هاي پيشرفت خود را آماده کنيم.

 

5) ارزيابي مستمر:

براي پرش‌هاي بلند، گاهي بايد چند قدم به عقب رفت و با مرور گذشته و ارزيابي آنچه که انجام داده‌ايم، به سمت آينده‌اي درخشان حرکت کنيم. ارزيابي، لازمه‌ي پويايي و تحرک يک انسان موفق است و يک فرد سعادتمند، در انتهاي هر روز، در خلوتي چند دقيقه‌اي، اقدام‌هاي خود را بررسي و با ارزيابي فعاليت‌هاي گذشته، خود را محک زده و نقاط قوت و ضعف خود را شناسايي و در جهت بهبود آنان اقدام مي‌کند و با استمرار در اين ارزيابي، اشکال‌هاي خود را مرتفع و مسير روشني را براي خود ترسيم مي‌نمايد.

پس، يادمان باشد که همه‌چيز در درون ماست و آنچه را که ما اراده مي‌کنيم و خانه‌ي دل‌مان را با آن زينت مي‌دهيم، در عالم بيرون، نمود پيدا کرده و مسير حرکت اجتماعي و فردي ما را مشخص مي‌نمايد.

نويسنده : مهندس سيد حسين ميرباقري

 

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |

یک داستان کوتاه و خیلی عجیب و عبرت آموزه دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 9:7
مرد ثروتمندي مباشر خود را براي سركشي اوضاع فرستاده بود. پس از مراجعه پرسيد:
-جرج از خانه چه خبر؟
-خبر خوشي ندارم قربان سگ شما مرد.
-سگ بيچاره؟!!پس او مرد. چه چيز باعث مرگ او شد؟
-پرخوري قربان!
-پرخوري؟مگه چه غذايي به او داديد كه تا اين اندازه دوست داشت؟
-گوشت اسب قربان و همين باعث مرگش شد.
-اين همه گوشت اسب از كجا آورديد؟
-همه اسب هاي پدرتان مردند قربان!
-چه گفتي؟همه آنها مردند؟
- بله قربان . همه آنها از كار زيادي مردند.
براي چه اين قدر كار كردند؟
-براي اينكه آب بياورند قربان!
-گفتي آب!! آب براي چه؟
-براي اينكه آتش را خاموش كنند قربان!
-كدام آتش را؟
-آه قربان! خانه پدر شما سوخت و خاكستر شد.
-پس خانه پدرم سوخت ! علت آتش سوزي چه بود؟
-فكر مي كنم كه شعله شمع باعث اين كار شد. قربان!
-گفتي شمع؟ كدام شمع؟
-شمع هايي كه براي تشيع جنازه مادرتان استفاده شد قربان!
-مادرم هم مرد؟
-بله قربان .زن بيچاره پس از وقوع آن حادثه سزش را زمين گذاشت و ديگر بلند نشد قربان.!
-كدام حادثه؟
-حادثه مرگ پدرتان قربان!
-پدرم هم مرد؟
-بله قربان. مرد بيچاره همين كه آن خبر را شنيد زندگي را بدرود گفت.
-كدام خبر را؟
-خبر هاي بدي قربان. بانك شما ورشكست شد. اعتبار شما از بين رفت و حالا بيش از يك سنت تو اين دنيا ارزش نداريد .من جسارت كردم قربان خواستم خبر ها را هر چه زودتر به شما اطلاع بدهم قربان

منبع: http://khod-kar.blogfa.com/

نوشته شده توسط مسعود رضايي  | لینک ثابت |